TITUS
Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name
Part No. 32
Previous part

Section / Image: D.6  
Page: 102  
Line: 1   ٦ ـ داستان مرد لشکرى و معشوعه و شاگرد


Line: 2   وزير گفت: زندگانىِ پاذشاهِ کامکار، و صاحب قرانِ روزگار، در
Line: 3  
جهانگيرى و شاهنشاهى هزار سال باذ! چنين آورده اند کى بروزگارِ
Line: 4  
سالف، در حدودِ کالف، مردى بوذ جشکرى فيشه، معشوقهءى داشت موزون
Line: 5  
و کرشمه ناك، لطيف صورت و چالاك. در حسن چون گلِ نوبهار، و در
Line: 6  
لطف و ظرف اعجوبهء روزگار:


Line: 7   شعر ‏(بيط)‏
Line: 8  
خريدةء لورأتها الشمسُ ما طلعتولو رآها قصيبُ البانِ لم يسىَ


Line: 9   واين لشکرى را شاگردى بوذ، بچهره ماهىِ ماهتاب، و بجمال ثانىِ آفتاب،
Line: 10  
مَلَك سيرتى، پرى صورتى، متناب خلقتى، چون ماهو مشترى در قباى
Line: 11  
ششترى، و چون حور و پرى، در صورتِ بشرى، در جمال چنانك شاعر
Line: 12  
گوينذ:


Line: 13   شعر ‏(کامل)‏
Line: 14  
أوفَى بکلّ الحسنِ بعُص صفاتِهاو وَفَى بقَتل الصبّ خُلفُ عِداِتها
Line: 15  
سحّارة الأ لحاظِ لم أرَ عَينَها للّا رأيتُ الموتَ فى لَحَظاِتها


Line: 16   روزى مردِ لشکرى رفتهءنوشت بوجهِ ارادت، و گفت:


Page: 103  
Line: 1   شعر ‏(البسيط)‏
Line: 2  
على الذينَ کو وا قلبى بهجرهُمسلاُم خالقناما اورق الشجرُ


Line: 3  
بيت ‏(متقارب)‏
Line: 4  
تو دانيکى من جز تو کس را ندانمتوئ يارِ پيذا و يار نهانم


Line: 5   و بدستِ شاگرد بخانهء معشوق فرستاذ، و بزبانِ او پيغام داذ:


Line: 6   بيت ‏(هزج)‏


Line: 7   بيا اى راخت جانم کى تا جان بر تو افشانامزمانى با تو بنشنيم ز دل اين جوش بنشنم
Line: 8  
و در أناى رفته کلماتِ دل آويز، و سخانانِ عشق آميز درج کرد، مشتمل
Line: 9  
بر ذکرِ اشتياق، و مُنهى از المِ فراق، و گفت: توقّعِ آنست کى بوجهِ
Line: 10  
دمازى و بنده نوازى قدم رنجه کنى، و وثاقِ بنده را تشريفِ حصور
Line: 11  
ارزانى دارى، کى فرصتِ وصال، چون زمانِ خيال گذرنذه است، و زمانِ
Line: 12  
اتّصال چون کبريتِ احمر ناپاى دار، واگر در خاستانِ روزگار گل
Line: 13  
شگفذ از نفايسِ اعلاق وذخايرِ مواهبِ سعادت باشذ:


Line: 14   شعر ‏(هزج)‏
Line: 15  
تَعالَوا نشرَبِ الراحبِکَأساتٍ و اقداح


Page: 104  
Line: 1  
بيت ‏(هزج)‏
Line: 2  
شب هست و شراب هست و چاکر تنهاستبر خيز و بيا بتا کى امشب شبِ ماست


Line: 3   چون کوذك برسيذ، و رئره و پيام و ذروذ و سلام برسانيذ، زن در وى
Line: 4  
نظر کرد، جوانى ديذ سر و قدّ، ماه خدّ، گل عذار، آفتاب رخار، آب
Line: 5  
جمال بر چهرهء او جارى، وزهره در بنا گوشِ او متوارى، گفت:


Line: 6   شعر ‏(خفيف)‏
Line: 7  
مر حبﴽ مر خبﴽ تعالَ تعالاحيّذا و جُهكَ للمباركُ فَالا


Line: 8  
بيت ‏(مصارع)‏
Line: 9  
آب جمال جمله بجوى تو مى روذخورشيذ در جنيبتِ روى تو مى روذ


Line: 10   صفاى رويتت، با وفاى طوويّت گفت: أگر مى منواهُ عَسَى ان ينفعَنا Add.: 12/21 
Line: 11  
سوزِ سينه، از شرقِ ديرينه آواز داذ کى أصبتَ فالَزم، ووجدت
Line: 12  
فاغنم! از چين لقمه بر نتوان خاست، واز تجرّعِ چنين جرعه نتوان
Line: 13  
کاست. القصّه بصذ هزار دل فتنهء غنج و دلال، و بستهء زلف و خالِ او شذ،
Line: 14  
با خوذ گفت:


Line: 15   بيت ‏(سريع)‏
Line: 16  
زلفِ ترا کار بذان جا رسيذکز خمِ او غم بثريّا رسيذ
Line: 17  
در برِ تو صبر بتعجيل تاختبر درِ تو عقل بودا رسيذ


Page: 105  
Line: 1   و لشکرى آيشانه ترتيب مى کرد، و کاشانه مى آراست کى هم اکنون
Line: 2  
معشوقه از در در آيذ، يا از حصورِ او خبر آيذ، زاويه بنوِر جمالش روشن
Line: 3  
شوذ، و حجره از بوى زلفش معطّر و گلشن گردذ. خوذ شاگرد از استاذ
Line: 4  
مرزوق تر، و معشوق از عاشق بى ثوق تر آمذ:


Line: 5   شعر ‏(کامل)‏
Line: 6  
اهلﴽ بعُدَى والرسول و حبّذاوجه الرسول لحبّ وجه المرسِلِ


Line: 7   پيش از آنك عاملِ وصل، خراجِ اصل بديوان گزاردى، شاگرد
Line: 8  
حقِّ حسابى، ورسمِ عتابى در خواست، زن گفت: ترا هم برين باب ترانهء،
Line: 9  
و هم ازين باب شاگرانهء آرم. کوذك خدست کرد، و گفت:


Line: 10   شعر ‏(منسرح)‏
Line: 11  
اِکراُم اهل الهوى من الکرَمِواُمّةء العشقِ أظرْف الاممِ


Line: 12   غايتِ محّبت، و نياتِ موذت آنست کى هر سرّى کى در صحيفهء صميرِ
Line: 13  
دوستان نقش پذيرذ، هر يك بديذهء بصيرت بر خوانند، و القلوب مرآةُ
Line: 14  
القلوب را معنى اين بوذ


Line: 15   شعر ‏(طويل)‏
Line: 16  
اذا غُيّبتْ اشباحُنا کان بيننارسائلُ صِدقٍ فى الصمير تراسَلُ
Line: 17  
وارواحُنا فى کلّ شرقٍ و مغربٍتلاقَى باِخلاصِ الودادِ تَواصَلُ


Page: 106  
Line: 1   آن ستور بوَذ، کى رموزِ عشق بر وى مستور بوَذ، فامّا آنجا کى صفوتِ
Line: 2  
طبيعتِ انسانى است شراب هم رنگِ أوانى است.


Line: 3   شعر ‏(کامى)‏
Line: 4  
رقّ الزُ جاجُ ورقّتِ الخمرُفتشابها فتشاکل الامرُ
Line: 5  
فکأنّها خمرُ ولا قدحُوکأنّها قدحُ ولا خمرُ


Line: 6   عاشقانرا زبابِ مقال، غمّازِ حال است. هر چه بوَذ سِر ًا بِسّرِ و اصهارًا باصهارِ
Line: 7  
باشذ:


Line: 8   شعر ‏(بيط)‏
Line: 9  
لبّيكَ لبّيكَ من قربٍ و من بَعَدٍسِرّﴽ بِسّرٍ واصْهارًا باصهارِ


Line: 10   چون راح و روح در هم آميختند، و چون صباح و صبوح بر هم آويحتند،
Line: 11  
العشُق اوّلُه دير ميآمذ خاترش پريشانى گرفت، شمشيرى حمايل کرد
Line: 12  
و روى بخانهء معشوق نهاذ، و با خوذ گفت:


Line: 13   بيت ‏(هزج)‏
Line: 14  
واللّه کى اگر شوى چو ماه اندر ميغکس باز ندارذم زروى تو بتيغ


Line: 15   چون ددرِ خانه رسيذ، حلقهء در بجنبانيذ، و معشوقه را خبع داذ.
Line: 16  
شاگرد گفت: آه رُبَ اُمِينيةِ أدّت الى منيّه، اى کذبانو! قصدِ جانِ من و خوذ
Page: 107   Line: 1  
کردى، و قصاى بذ بر من و خوذ آوردى! تدبيرِ کارِ من چيست؟ و دوست گيرِ
Line: 2  
من درين مخت کيست؟ زن گفت: مترس و دل خوذ مبر، درين
Line: 3  
غُرفه رَو، و در تاريکى بنشين! و خوذ باستقبالِ عاشق رفت، و در بگشاذ.
Line: 4  
مردِ لشکرى در آمذ، و گفت: چندين تأخير و توقّف چرا نموذى؟ و مرا
Line: 5  
چندين انتظار بچه سبب فرموذى؟ بامداذ بگاه قاصد در راه کرده ام،
Line: 6  
ورقعه بذو داذه، و چشمِ اميذ گشاذه! معشوقه گفت:اى سرمايهء زنذگانى،
Line: 7  
و اى پيرابهء شاذمانى! حديثِ قاصل ورقعه هر چند دروغست لکن خوش
Line: 8  
خبرست؛ اگر قاصدِ تو رسيذه بوذى، بندگيها نموذمى، و من خوذ در
Line: 9  
تهيُّأِ آن بوذم کى بى تکّافِ طلب و تجثّمِ پيغام بخدمت شتابم، و سعادتِ
Line: 10  
اجتماع در يابم، تو خوذ کرم برزيدى، و بر عادتِ حميده رفتى:


Line: 11   بيت ‏(هزج)‏
Line: 12  
بر عادتِ خوذ بزرگوارى کرديمارا بوصالِ حويش يارى کردى


Line: 13   در آى کى زاويه هر چند صفتِ تنگى آرذ، از روى جنتيت واتحاد
Line: 14  
يك رنگى دارذ، و بر فور بطارمى بر آمذند، و بجامهء خواب فرو رفت.
Line: 15  
و هنوز کار، از بوسه و کنار، به بندِ ازار نرسيذه بوذ، و زمستانِ هجر بنوبهارِ
Line: 16  
وصل نينجاميذه، کى کذخذاى خانه در رسيذ، و حلقهء در بجنبانيذ. مردِ
Page: 108   Line: 1  
لشکارى گفت: هم اکنون شوى تو در آيذ، و با من عربده در گيرذ، واز
Line: 2  
ميدان ما بانك و مشغاله بر خيزذ، و در دامن و گريبانِ من آويزذ، واگر اين کلمه
Line: 3  
بسمعِ والى رسذ، با من خطاب و عتاب، و تشديد و تعنيف فرمايذ، مگر مرا
Line: 4  
درين غرفه پنهان کنى! زن چون کوذك بر غرفه پنهان کرده بوذ متحيّر
Line: 5  
شذ، گفت: مترس و شمشير از نيار برکش، و با خشم و تهوّر در
Line: 6  
بگشاى، و بيرون رَو، و مرا و شوى مرا تهديد مى کن، و بهيچ کسى التفات
Line: 7  
منماى، و روى براه آر! مردِ لشکرى همچنان کرد واز درِ خانه شمشير
Line: 8  
کشيذه، و بغل گشاذه بيرون رفت، و بآوازِ بلند مى گفت: هم اکنون
Line: 9  
تدبيرِ اين کار کرده شوذ، و جزاى کردارِ هريك بر سبيلِ و جوب رسانيذه
Line: 10  
آيذ، کى مرا در پيشِ تزتِ سلطان مجاجب و دربان حاجب نباشذ! و ازين
Line: 11  
گونه ترّهاتِ هايل، و کلماتِ موُهم مى گفت، و ميرفت. مرد چون تحيّر
Line: 12  
و نهوُّرِ او بذيذ، و سخنهاى تهديد آميزِ او بشنيذ، با خوذ گفت: مگر اين مرد
Line: 13  
حانه غلط کرده است، و بر کذام مسلمان مکابرهء سُبيخون آورده است، و نعوذ
Line: 14  
باللّه من شرّ هذا الشيطان الَمريد، الجبّار العنيد! و متحَيّروار بخانه در آمذ،
Line: 15  
و با زن گفت: اين چه قيل و قال، واين چه احوال است؟ اين مرد کيست
Line: 16  
واين بانك و مشغله از بهرِ چيست؟ زن پيش باز دويذ، و گفت: اى مردا
Page: 109   Line: 1  
خذاى را سجدهء شکر و حمد آر و نذر کن کى صدقه وصِلَت بدرويشان
Line: 2  
و مبستحقّان دهى، کى خذاى تعالى چنين بلا از ما بگردانيذ! مرد گفت:
Line: 3  
بگوى سبب چيست؟ کى اين بشارت عظيم است واين اشارت و خيم! زن گفت:
Line: 4  
درين لحظه غافل و بى خبر نشسته بوذم، کوذکى بر شکلِ هزيمتان از درِ
Line: 5  
خانه در آمذ، مصطرّ و مدهوش، يرقانِ هيبت روشن زرد کرده، وبرسامِ
Line: 6  
سياست عقل و خرذ از وى برده، سوگندان غلاظ و شداد بر من داذ، کى
Line: 7  
مرا درين خانه پنهان کن و جانِ مرا بصدقةء جانِ خواش بخر! کى ظالمى
Line: 8  
متهوّر، و قتّالى متحتير، بر عقب واثرِ من مى آمذ، و قصدِ جانِ من دارذ!
Line: 9  
وازخوف و هيبت، و حيرت و دهشت، بر غرفه دويذ، و رختها بر خوذ
Line: 10  
پؤشيذ. درين بوذم کى آن صَالمِ بى باك چون زبايه از در در آمذ،
Line: 11  
شمشير در دست، چون پلنگ و شير مى غُرّيذ، و چون نهنگ و اچدها مى دميذ.
Line: 12  
گمان بردم کى صحّاك بى باك قصدِ جمشيذ کرده است، يا بهرام روى بکبنِ
Line: 13  
ناهيذ نهاذ. بانگ بر من زد، و گفت: اين کوذك کجا رفت و او را چه کردى؟
Line: 14  
من انکار کردم، و بران اصرار مآوردم، کى من اين جنين کس نذيذم، و نام
Line: 15  
و کنيتِ او نشنيذم. لختى الحاح و لجاج کرد، و وعيد و تهديد در ميان
Line: 16  
آورد؛ چون مفيد نبوذ دشنامى چند بداذ، و روى بدر بيرون نهاذ،؛ و من
Page: 110   Line: 1  
از وى مى ترسيذم و وصُمُّ بُکُم عُمْىُ Add.: 2/17  بر وى مى دميذم، تا حق
Line: 2  
تمالى اين بلا بگدانيذ، و او را کور و کور کرد، العياذ باللّه اگر بران حَرَد
Line: 3  
و غصب، برين کوذك قادر و مستولى گشتى، جانِ اين بيچاره در معرضِ تلف
Line: 4  
و تفريقه افتاذى. مرد گفت: اکنون کوذك کجاست؟ گفت: برين غرفه،
Line: 5  
و آواز داذ. کوذك فرو آمذ؛ مرد مشاهدءى ديذ بغايت لطيف، و کوذکى
Line: 6  
امردِ بس ظريف، تلّطفها نموذ. و استمالتها کرد، و گفت: توقّف کن
Line: 7  
تا از بهر تو تکّالفها کنم، و کرامتها واجب دارم، و تو مرا بمحّله پسرى،
Line: 8  
و اين زن مر ترا بمنزلتِ ماذرست، بايذ کى پيوسته مى آءى، و مرادات
Line: 9  
مى نمأى! و بچنين و لطف کوذك را دستورى داذ، و زن را بران مساعى کى نموذه
Line: 10  
بوذ، و چنين چيزى اکتاب کرده، و از مهرِ زاد آخرت ذخيرتى نفيس
Line: 11  
و زادى هنى و سنى مدّخر گردانيذه، مهمدت گفت:


Line: 12   شعر ‏(کامل)‏
Line: 13  
انّ العفيف اذا اَستعان بخائنٍکان العفيُف شريکَه فى المأثمِ


Next part



This text is part of the TITUS edition of Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name.

Copyright TITUS Project, Frankfurt a/M, 10.12.2008. No parts of this document may be republished in any form without prior permission by the copyright holder.