Section / Image: D.6 Page: 102 Line: 1٦ ـ داستان مرد لشکرى و معشوعه و شاگرد
Line: 2وزير گفت: زندگانىِ پاذشاهِ کامکار، و صاحب قرانِ روزگار، در Line: 3جهانگيرى و شاهنشاهى هزار سال باذ! چنين آورده اند کى بروزگارِ Line: 4سالف، در حدودِ کالف، مردى بوذ جشکرى فيشه، معشوقهءى داشت موزون Line: 5و کرشمه ناك، لطيف صورت و چالاك. در حسن چون گلِ نوبهار، و در Line: 6لطف و ظرف اعجوبهء روزگار:
Line: 7شعر (بيط) Line: 8خريدةء لورأتها الشمسُ ما طلعتولو رآها قصيبُ البانِ لم يسىَ
Line: 9واين لشکرى را شاگردى بوذ، بچهره ماهىِ ماهتاب، و بجمال ثانىِ آفتاب، Line: 10مَلَك سيرتى، پرى صورتى، متناب خلقتى، چون ماهو مشترى در قباى Line: 11ششترى، و چون حور و پرى، در صورتِ بشرى، در جمال چنانك شاعر Line: 12گوينذ:
Line: 3بيت (متقارب) Line: 4تو دانيکى من جز تو کس را ندانمتوئ يارِ پيذا و يار نهانم
Line: 5و بدستِ شاگرد بخانهء معشوق فرستاذ، و بزبانِ او پيغام داذ:
Line: 6بيت (هزج)
Line: 7بيا اى راخت جانم کى تا جان بر تو افشانامزمانى با تو بنشنيم ز دل اين جوش بنشنم Line: 8و در أناى رفته کلماتِ دل آويز، و سخانانِ عشق آميز درج کرد، مشتمل Line: 9بر ذکرِ اشتياق، و مُنهى از المِ فراق، و گفت: توقّعِ آنست کى بوجهِ Line: 10دمازى و بنده نوازى قدم رنجه کنى، و وثاقِ بنده را تشريفِ حصور Line: 11ارزانى دارى، کى فرصتِ وصال، چون زمانِ خيال گذرنذه است، و زمانِ Line: 12اتّصال چون کبريتِ احمر ناپاى دار، واگر در خاستانِ روزگار گل Line: 13شگفذ از نفايسِ اعلاق وذخايرِ مواهبِ سعادت باشذ:
Line: 14شعر (هزج) Line: 15تَعالَوا نشرَبِ الراحبِکَأساتٍ و اقداح
Page: 104 Line: 1بيت (هزج) Line: 2شب هست و شراب هست و چاکر تنهاستبر خيز و بيا بتا کى امشب شبِ ماست
Line: 3چون کوذك برسيذ، و رئره و پيام و ذروذ و سلام برسانيذ، زن در وى Line: 4نظر کرد، جوانى ديذ سر و قدّ، ماه خدّ، گل عذار، آفتاب رخار، آب Line: 5جمال بر چهرهء او جارى، وزهره در بنا گوشِ او متوارى، گفت:
Line: 6شعر (خفيف) Line: 7مر حبﴽ مر خبﴽ تعالَ تعالاحيّذا و جُهكَ للمباركُ فَالا
Line: 8بيت (مصارع) Line: 9آب جمال جمله بجوى تو مى روذخورشيذ در جنيبتِ روى تو مى روذ
Line: 10صفاى رويتت، با وفاى طوويّت گفت: أگر مى منواهُ عَسَى ان ينفعَنا Add.: 12/21 Line: 11سوزِ سينه، از شرقِ ديرينه آواز داذ کى أصبتَ فالَزم، ووجدت Line: 12فاغنم! از چين لقمه بر نتوان خاست، واز تجرّعِ چنين جرعه نتوان Line: 13کاست. القصّه بصذ هزار دل فتنهء غنج و دلال، و بستهء زلف و خالِ او شذ، Line: 14با خوذ گفت:
Line: 15بيت (سريع) Line: 16زلفِ ترا کار بذان جا رسيذکز خمِ او غم بثريّا رسيذ Line: 17در برِ تو صبر بتعجيل تاختبر درِ تو عقل بودا رسيذ
Page: 105 Line: 1و لشکرى آيشانه ترتيب مى کرد، و کاشانه مى آراست کى هم اکنون Line: 2معشوقه از در در آيذ، يا از حصورِ او خبر آيذ، زاويه بنوِر جمالش روشن Line: 3شوذ، و حجره از بوى زلفش معطّر و گلشن گردذ. خوذ شاگرد از استاذ Line: 4مرزوق تر، و معشوق از عاشق بى ثوق تر آمذ:
Line: 5شعر (کامل) Line: 6اهلﴽ بعُدَى والرسول و حبّذاوجه الرسول لحبّ وجه المرسِلِ
Line: 7پيش از آنك عاملِ وصل، خراجِ اصل بديوان گزاردى، شاگرد Line: 8حقِّ حسابى، ورسمِ عتابى در خواست، زن گفت: ترا هم برين باب ترانهء، Line: 9و هم ازين باب شاگرانهء آرم. کوذك خدست کرد، و گفت:
Line: 10شعر (منسرح) Line: 11اِکراُم اهل الهوى من الکرَمِواُمّةء العشقِ أظرْف الاممِ
Line: 12غايتِ محّبت، و نياتِ موذت آنست کى هر سرّى کى در صحيفهء صميرِ Line: 13دوستان نقش پذيرذ، هر يك بديذهء بصيرت بر خوانند، و القلوب مرآةُ Line: 14القلوب را معنى اين بوذ
Line: 15شعر (طويل) Line: 16اذا غُيّبتْ اشباحُنا کان بيننارسائلُ صِدقٍ فى الصمير تراسَلُ Line: 17وارواحُنا فى کلّ شرقٍ و مغربٍتلاقَى باِخلاصِ الودادِ تَواصَلُ
Page: 106 Line: 1آن ستور بوَذ، کى رموزِ عشق بر وى مستور بوَذ، فامّا آنجا کى صفوتِ Line: 2طبيعتِ انسانى است شراب هم رنگِ أوانى است.
Line: 3شعر (کامى) Line: 4رقّ الزُ جاجُ ورقّتِ الخمرُفتشابها فتشاکل الامرُ Line: 5فکأنّها خمرُ ولا قدحُوکأنّها قدحُ ولا خمرُ
Line: 6عاشقانرا زبابِ مقال، غمّازِ حال است. هر چه بوَذ سِر ًا بِسّرِ و اصهارًا باصهارِ Line: 7باشذ:
Line: 8شعر (بيط) Line: 9لبّيكَ لبّيكَ من قربٍ و من بَعَدٍسِرّﴽ بِسّرٍ واصْهارًا باصهارِ
Line: 10چون راح و روح در هم آميختند، و چون صباح و صبوح بر هم آويحتند، Line: 11العشُق اوّلُه دير ميآمذ خاترش پريشانى گرفت، شمشيرى حمايل کرد Line: 12و روى بخانهء معشوق نهاذ، و با خوذ گفت:
Line: 13بيت (هزج) Line: 14واللّه کى اگر شوى چو ماه اندر ميغکس باز ندارذم زروى تو بتيغ
Line: 15چون ددرِ خانه رسيذ، حلقهء در بجنبانيذ، و معشوقه را خبع داذ. Line: 16شاگرد گفت: آه رُبَ اُمِينيةِ أدّت الى منيّه، اى کذبانو! قصدِ جانِ من و خوذ Page: 107Line: 1کردى، و قصاى بذ بر من و خوذ آوردى! تدبيرِ کارِ من چيست؟ و دوست گيرِ Line: 2من درين مخت کيست؟ زن گفت: مترس و دل خوذ مبر، درين Line: 3غُرفه رَو، و در تاريکى بنشين! و خوذ باستقبالِ عاشق رفت، و در بگشاذ. Line: 4مردِ لشکرى در آمذ، و گفت: چندين تأخير و توقّف چرا نموذى؟ و مرا Line: 5چندين انتظار بچه سبب فرموذى؟ بامداذ بگاه قاصد در راه کرده ام، Line: 6ورقعه بذو داذه، و چشمِ اميذ گشاذه! معشوقه گفت:اى سرمايهء زنذگانى، Line: 7و اى پيرابهء شاذمانى! حديثِ قاصل ورقعه هر چند دروغست لکن خوش Line: 8خبرست؛ اگر قاصدِ تو رسيذه بوذى، بندگيها نموذمى، و من خوذ در Line: 9تهيُّأِ آن بوذم کى بى تکّافِ طلب و تجثّمِ پيغام بخدمت شتابم، و سعادتِ Line: 10اجتماع در يابم، تو خوذ کرم برزيدى، و بر عادتِ حميده رفتى:
Line: 13در آى کى زاويه هر چند صفتِ تنگى آرذ، از روى جنتيت واتحاد Line: 14يك رنگى دارذ، و بر فور بطارمى بر آمذند، و بجامهء خواب فرو رفت. Line: 15و هنوز کار، از بوسه و کنار، به بندِ ازار نرسيذه بوذ، و زمستانِ هجر بنوبهارِ Line: 16وصل نينجاميذه، کى کذخذاى خانه در رسيذ، و حلقهء در بجنبانيذ. مردِ Page: 108Line: 1لشکارى گفت: هم اکنون شوى تو در آيذ، و با من عربده در گيرذ، واز Line: 2ميدان ما بانك و مشغاله بر خيزذ، و در دامن و گريبانِ من آويزذ، واگر اين کلمه Line: 3بسمعِ والى رسذ، با من خطاب و عتاب، و تشديد و تعنيف فرمايذ، مگر مرا Line: 4درين غرفه پنهان کنى! زن چون کوذك بر غرفه پنهان کرده بوذ متحيّر Line: 5شذ، گفت: مترس و شمشير از نيار برکش، و با خشم و تهوّر در Line: 6بگشاى، و بيرون رَو، و مرا و شوى مرا تهديد مى کن، و بهيچ کسى التفات Line: 7منماى، و روى براه آر! مردِ لشکرى همچنان کرد واز درِ خانه شمشير Line: 8کشيذه، و بغل گشاذه بيرون رفت، و بآوازِ بلند مى گفت: هم اکنون Line: 9تدبيرِ اين کار کرده شوذ، و جزاى کردارِ هريك بر سبيلِ و جوب رسانيذه Line: 10آيذ، کى مرا در پيشِ تزتِ سلطان مجاجب و دربان حاجب نباشذ! و ازين Line: 11گونه ترّهاتِ هايل، و کلماتِ موُهم مى گفت، و ميرفت. مرد چون تحيّر Line: 12و نهوُّرِ او بذيذ، و سخنهاى تهديد آميزِ او بشنيذ، با خوذ گفت: مگر اين مرد Line: 13حانه غلط کرده است، و بر کذام مسلمان مکابرهء سُبيخون آورده است، و نعوذ Line: 14باللّه من شرّ هذا الشيطان الَمريد، الجبّار العنيد! و متحَيّروار بخانه در آمذ، Line: 15و با زن گفت: اين چه قيل و قال، واين چه احوال است؟ اين مرد کيست Line: 16واين بانك و مشغله از بهرِ چيست؟ زن پيش باز دويذ، و گفت: اى مردا Page: 109Line: 1خذاى را سجدهء شکر و حمد آر و نذر کن کى صدقه وصِلَت بدرويشان Line: 2و مبستحقّان دهى، کى خذاى تعالى چنين بلا از ما بگردانيذ! مرد گفت: Line: 3بگوى سبب چيست؟ کى اين بشارت عظيم است واين اشارت و خيم! زن گفت: Line: 4درين لحظه غافل و بى خبر نشسته بوذم، کوذکى بر شکلِ هزيمتان از درِ Line: 5خانه در آمذ، مصطرّ و مدهوش، يرقانِ هيبت روشن زرد کرده، وبرسامِ Line: 6سياست عقل و خرذ از وى برده، سوگندان غلاظ و شداد بر من داذ، کى Line: 7مرا درين خانه پنهان کن و جانِ مرا بصدقةء جانِ خواش بخر! کى ظالمى Line: 8متهوّر، و قتّالى متحتير، بر عقب واثرِ من مى آمذ، و قصدِ جانِ من دارذ! Line: 9وازخوف و هيبت، و حيرت و دهشت، بر غرفه دويذ، و رختها بر خوذ Line: 10پؤشيذ. درين بوذم کى آن صَالمِ بى باك چون زبايه از در در آمذ، Line: 11شمشير در دست، چون پلنگ و شير مى غُرّيذ، و چون نهنگ و اچدها مى دميذ. Line: 12گمان بردم کى صحّاك بى باك قصدِ جمشيذ کرده است، يا بهرام روى بکبنِ Line: 13ناهيذ نهاذ. بانگ بر من زد، و گفت: اين کوذك کجا رفت و او را چه کردى؟ Line: 14من انکار کردم، و بران اصرار مآوردم، کى من اين جنين کس نذيذم، و نام Line: 15و کنيتِ او نشنيذم. لختى الحاح و لجاج کرد، و وعيد و تهديد در ميان Line: 16آورد؛ چون مفيد نبوذ دشنامى چند بداذ، و روى بدر بيرون نهاذ،؛ و من Page: 110Line: 1از وى مى ترسيذم و وصُمُّ بُکُم عُمْىُ Add.: 2/17بر وى مى دميذم، تا حق Line: 2تمالى اين بلا بگدانيذ، و او را کور و کور کرد، العياذ باللّه اگر بران حَرَد Line: 3و غصب، برين کوذك قادر و مستولى گشتى، جانِ اين بيچاره در معرضِ تلف Line: 4و تفريقه افتاذى. مرد گفت: اکنون کوذك کجاست؟ گفت: برين غرفه، Line: 5و آواز داذ. کوذك فرو آمذ؛ مرد مشاهدءى ديذ بغايت لطيف، و کوذکى Line: 6امردِ بس ظريف، تلّطفها نموذ. و استمالتها کرد، و گفت: توقّف کن Line: 7تا از بهر تو تکّالفها کنم، و کرامتها واجب دارم، و تو مرا بمحّله پسرى، Line: 8و اين زن مر ترا بمنزلتِ ماذرست، بايذ کى پيوسته مى آءى، و مرادات Line: 9مى نمأى! و بچنين و لطف کوذك را دستورى داذ، و زن را بران مساعى کى نموذه Line: 10بوذ، و چنين چيزى اکتاب کرده، و از مهرِ زاد آخرت ذخيرتى نفيس Line: 11و زادى هنى و سنى مدّخر گردانيذه، مهمدت گفت:
This text is part of the TITUS edition of Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name.
Copyright TITUS Project,
Frankfurt a/M, 10.12.2008.
No parts of this document may be republished in any form
without prior permission by the copyright holder.