Section / Image: D.5 Page: 86 Line: 4٥ ـ داستان کذخذاى با زن و طوطى
Line: 5دستور گفت: بقاى پاذشاهِ عادل، در اقبال کامل، و سعادتِ Line: 6شامل باذ، و ايزذ جلّ و علا حافظ و ناصر! چنين آورده اند کى در شهورِ Line: 7گذشته و سنينِ رفتهه مردى زنى داشت، کى متابعتِ و ساوسِ شيطانى، Line: 8و موافقتِ هواجسِ نفسانى نموذى، و قدم بر طُرُق مجهولِ شهوات و نهمات زذى، Line: 9و با جوانانِ نَوخط، و امردانِ با جمال عشقها باتى، و اين مرد را طوطيى بوذ Line: 10سخن سراى و حاذق، لغت شناس و ناطق، هر چه در خانه از خير و شر ، و نفع Line: 11و صرّ حادث شذى، جمله إعلام داذى، و وقايع و حوادث باز نموذى. شبى Line: 12دوستى صيافتى ساخت، و تکلّف و تنوّق، کى لايقِ دوستانِ موافق، و اخرانِ Line: 13صادق باشذ، بجاى آورد. مرا از عيال دستورى خواست، و بوقتِ بيرون Line: 14رفتن پيشِ قفصِ طوطى رفت، و گفت: اى پاسبانِ بيذار، و اى نگاه بانِ Line: 15هشاير! بايذ کى امشب در تيقّظ و حراست زيادت کنى، و سرمهء سَهَر، تا بوقتِ سحر Page: 87Line: 1در بصر کشى، و بامعانِ نظر، و دقّتِ خاطر تأمّل نمائى، و از هرچه حادث Line: 2شوذ، غثّ و سمين، و مَعين و مَهين، و صلاح و فساد، و خير و شرّ بدانى، Line: 3و در حفظ آرى، و چندانك صبح سر از گريبانِ مشرق بر آرذ، Line: 4بخانه باز آيم، و همه اعتمادِ من بر قولِ تو خواهذ بوذ، و اعتدادِ من در Line: 5حوادث بصدقِ گفتارِ تو، کى از غرض منزّه و از شوايبِ کدورت صافى است. Line: 6طوطى بذان انتهاج نموذ، و گفت:
Line: 7شعر (وافر) Line: 8فِفعلُكَ اِن سُلُتَ لنا مُطيعُو قولُك إن سَألتَ لنا مُطاعُ
Line: 9چندانك مرد قدم از در بيرون نهاذ، کذبانوى خانه بمعشور رفعه نبشت، Line: 10و بمددِ مِدادِ اشتياق، حکايت شکايتِ دردِ فراق شرح کرد، و بدستِ معتمدى Line: 11بدوست خوذ فرستاذ، و گفت:
Line: 14بيت (هزج) Line: 15دارم بو اشتياق چندانك مپرسدر دست باتّفاق چندانك مپرس Line: 16دستى کى بدامن وصالت زذمى بر سر زذم از فراق چندانك مپرس
Page: 88 Line: 1چون معشوق بر مکامنِ حروف وقوف يافت، کى امشب زحمتها زايل، و سعادتها Line: 2حاصل است، باخوذ گفت: الدهرُ فُرَص و الّا فَغُصَص، در حال بقدمِ Line: 3اشتياق، روى بوثاقِ معشوق نهاذ، و آن شب هر دو بشاذى و حرّمى بر بساطِ Line: 4نشاط بوذند، و از بدُّوِ رواح، تا ظهورِ صباح، در تجرُّعِ اقداحِ افداح Line: 5بگذاشتند، و طوطى همه شب از شبکاتِ قفص بيرون مى نگرست، و آن Line: 6احوال مطالعه مى کرد، و بر صحيفهء ورقِ دل مى نگاشت، و مى گفت:
Line: 7مصراع (بسيط) Line: 8العَيرُ يصرطُ و المکواةُ فى النّارِ
Line: 13چون نسيمِ سحر بوزيذ، و زنگىِ شب سپيذه در چهره ماليذ، مشعلهء Line: 14خورشيذ، شعلهء ناهيذ فرو نشايد، و قنديلِ زرّبنِ آفتاب. چراغِ سيمينِ Line: 15مهتساب فرو کُشت، عقدِ ثريّا انقطاعى پذيرفت. و طلوعِ صبحِ صادق Line: 16ارتفاعى گرفت، منادىِ اين ندا در داذ:
Line: 17شعر (کامل) Line: 18لولا مُزاحمةُ الصَباح وان هَدَيکان الکَرَى يا طَيْفُ قد اَسندى يدا Page: 89Line: 1فالصبحُ مَلكُ و النجومُ رعيَّةُبصرتُ بغُرّته فخرّْوا سُجتَدا
Line: 2بيت (هزج) Line: 3چون سرد شذ از باذِ سحر زيورِ اوبيذار شذم ز خواب در بسترِ او
Line: 4عاشق و معشوق از خوابِ مستى بيذار و هشيار شذند، و يکديگار را وداع Line: 5کردند، و گفت: شبِ وصل چون برق گذران بوذ. و چون کبريتِ احمر Line: 6بى نشان، تا نيز کى اتّفاق ديذار بوَذ؟ چون معشوق پاى از خانه بيرون نهاذ، Line: 7کذخذاى از در در آمذ، و بر مستوره سلام کرد. زن بناز و کرشمه جواب Line: 8داذ، و از سرِ طنز گفت:
Line: 11دوش از رنجِ فرقت و جذائى، و محنتِ غيبت و تنهائى، لحظهءى نخفته ام، و از Line: 12خرف وهيبت، و دهشت و حيرت ساعتى نياسوذه؛ و عياذﴽ اللّه اگر بى باکى Line: 13مکابرهءى آرذ، و مفاجأً مخاطتهءى افتذ، دستِ تدارك از تلافى آن قاصر مانذ، Line: 14و پاى و هم از ادراكِ آن عاجز آيذ؛ بيا تا ساعتى خلوتى سازيم، و دل از Line: 15رنجهاى گذشته بپدازيم! مرد از عيال منّتى و افر قبول کرد، و باخوذ گفت: Line: 16الحمد للّه کى عيال را با من موافقتى تمام، و مساعدتى بر کمالست! چون زمانى بهم Line: 17بوذند، و ساعتى بياسوذند، مرد باستفراغى بيرون آمذ، و از طوطى سؤال کرد:
Page: 90 Line: 1مصراع (رجز) Line: 2فما ترَى فيما ذکرتُ ما تَرَى
Line: 3طوطى گفت:
Line: 4شعر (طويل) Line: 5ستُبدى لك الاتياُم ما کنتَ جاهلاويأتيك بالا خبار مَن لم تُزوّدِ
Line: 6دوش درين وثاق، مجمعِ وفدِ عُشّاق بوذه است؛ بيرون رفتنِ تو بوذ Line: 7و در آمذنِ جوانى ببالا سروِ بوستان، و بچهره ماه آسمان، رشكِ سروِ جويبار، Line: 8و ججلتِ لعبتِ قندهار، مشك از زلفِ او مى ريخت، َ آفتاب در دامنِ جمالش Line: 9مى آويخت، عکسِ جمالش خانه روشن کرد، و چنانك شمع از وى خجل شذ، و گلِ Line: 10رخارس طارم و صفّة گلشان گردانيذ، چنانك گل از شرمِ رويش در عَرَق Line: 11غرق گشت، جان مى گفت.
Line: 12بيت (هزج) Line: 13بناميزذ مناميزذ نگه کن تا توان بوذن Line: 14غلام آن چنان روئ کى گل رنگ آرذ از رنگش
Line: 15دل از خزينهء سينه ندا مى کرد:
Line: 16شعر (رمل) Line: 17قصّه يوسفِ مصرى همه در چاه کنيذتُركِ خندان لبِ من آمذ هين راه کنيذ
Page: 91 Line: 1تا نيم شاب شرابهاى مى نوشيذند، و چون گلاب با آب، و چون شير Line: 2با مَى بر هم آميژتند، وچون آتش در شمع، و چون پروانه در نور Line: 3مى آويختنذ:
Line: 6بيت (مرج) Line: 7مارا تو بهر صفت کى داريدل کم نکنذ ز دوست دارى
Line: 8مرد چون اين سخن بشنيذ، سوداش غلبه کرد، و سفراش بشوريذ؛ Line: 9چوبى برگشت، و دست و پاى زن در هم شکست، و هر چند زن فرياذ بيشتر Line: 10کرد، مرد چون سختّر مى زذ، و مى گفت: مَن أکل القلايا صبر على البلايا. Line: 11مرد از خانه بيرون رفت، زن خاطر برگمشت، تفحّص و استکثاف از اين Line: 12حال نموذن گرفت، تا اين نهانى که آشکار کرده است، واين مستور که Line: 13مکشوف گردانيذه؟ بر خدمتگارى برد کى سِمَتِ اختصاص، و صفتِ اخلاص Line: 14داشت، و بزبانِ تعيير اين شکايت تقرير کردن گرفت. خدمتگار بأيمانِ گلاظ Line: 15و شِداد سوگندان عرصه داشت، واعذار بى شمار تمهيد نموذ، کى بکشف اين Page: 92Line: 1سرّ راصى نبوذه ام، و مرا ايشارِ رصا و تحرىِ فراغِ تو بر جمله مهمّت و معصلات Line: 2مقذّم باشذ:
Line: 5بيت (هزج) Line: 6پنهان دارم رازِ تو اى دوست از آنکتنگست جهان درو نگنجند غمِ تو
Line: 7فامّان بامداذ چون کذخذاى در آمذ پيشِ قفصِ طوطى رفت با او سخنى گفت Line: 8صامّا چندان کى گردِ خاطر بر مى آيم، و مرکبِ و هم را در ميدانِ ادراك جولان Line: 9مى دهم، و غبارِ شبهت از چهرهء آفتابِ يقين دور مى کنم، گمان جز بر طوطى Line: 10نمى افتاذ، و کشفِ اين سِرّ و هتكِ اٍن ستر، و پيذا کردنِ اين پنهان، وفاش کردنِ Line: 11اين راز، الاّ از جنابِ طوطى نمى دانم، کى کذخذاى او را در تفحّصِ و تبسّم Line: 12اخبارِ تو وصيّتهاى بليغ مى کرد، و در افشاى سرّ و باز گفتِ هرکات و سکناتِ Line: 13تو تلقينهاى بوجه مى کرد، و همه اعتمادِ او در حفظ و نگاه داشتِ تو، تتبّعِ Line: 14اقوال و افعالِ تو، بر حزم و شهامت، و کاردانى و کفايتِ اوست؛ نبينى کى بيشتر Line: 15اوقات در مُسارّهء طوطى مى گذرانذ؟ تدبير مى بايذ اديشيذ، مگر خلاصى دست Line: 16دهذ، و گر نه شهواتِ انسانى، و لذّات نفسانى را يکبارگى پشتِ پاى بايذ زذ، Line: 17تاهر ساعت دستار چه از روى طبق بر داشته نشوذ. و ازين نمط همه شب با زن Line: 18سخن مى گفتص Page: 93Line: 1مستوره گفت: لطيف گفتى و باريك ديذى، اين طوطى تهمتها و خيانّها Line: 2بمن اصافت کرده است، و مرا در خطر و رنجها اوگانده، و واجب است Line: 3مکافاتِ مساعىِ نامحمود، و تحريصاتِ ناسر جايگاه در بابِ او تقديم کردن. Line: 4و چون مدتّى برن حادثه گذشتِ مرد بسببِ مصلحث از سرِ اين جريمه بر Line: 5خاست، و دل از آن تهمت و ظنّت بر داشت. و آن حادثه رانابوذه پنداشت؛ Line: 6تا وقتى ديگر دوستى ميزبانى کرد، و او را بصيفات استدعا نموذ. مردبوقتِ Line: 7رفتن پيش قفص رفت، و وصايثى کى در آن باب لايق بوذ تقرير کرد، Line: 8و گفت: اى دوستِ مخلص، و اى رفيقِ مشفق! بايذ کى شرايطِ امانت و ديانت Line: 9و حُسنِ عهد بجاى آرى، و اغفال و اهمال اندرين باب جايز ندارى، و تا طلوعِ Line: 10صُبحِ صادق بيذار باشى، و هر چه ممکن گردذ از تيقّظ و بيذارى، و تحفّص Line: 11و هشيارى بجاى آرى؛ و حرکات و سکنات، و افعال و اقوالِ مشاهده Line: 12و معاينه کنى، کى واّلذى زيّن الماهَ بالکواکب وأحرق الشياطينَ الردةَ Line: 13باثّنهبِ الثواِقب اگر اين کرّت بر فعلى سميج، و معاملتى خارج واقف شوم، Page: 94Line: 1خوذ را از شَينِ صحبت، وعارِ الفتِ او خلاص دهم، اگر آفتابست، بوى Line: 2التفات نکنم، واگر آب حياتست، تجرّع ننمايم:
Line: 3بيت (هزج) Line: 4گر آن شوى از تو نشويَم رُخ و دستور خاك شوى آب کنم جاى نشست
Line: 5واعتمادِ من در عمومِ أشغال، و خصوصِ أعمال، بر عمدهء مناصحت و خلوصِ Line: 6شفوتِ تست، واگر نه آنستى کى تو مطالعهء اين اظلال، و مجارىِ اين احوال Line: 7بنظرِ رأفتِ تکفّل کردهءى، و در اکثرِ امور و ظايفِ اين جمع را تأمّل Line: 8نموذ، والاّ من اين جمعيت و زوجيت باطل کرده امى، وحورا و عيناى فردايسِ Line: 9اعلى را از خطرِ تلبيسِ ايشان مطلّقهء ثلاث گردانيذه، و گفت:
Line: 10شعر ( کامل) Line: 11دَغ ذِ کرهنَ فما لهنّ وفاهُريحُ الصبا و عهودُهن سَواءُ
Line: 12بيت (حففيڤ) Line: 13زن چون ميغست و مرد چون ماهستماه را تيرگى ز ميغ بوَذ Line: 14بذترين مرد اندرين عالمبه بهين زنان دريغ بوَذ
Line: 15طوطى التمسات او را بلتفى جواب داذ، و گفت: تو امشب با فراغِ خاطر، Line: 16بمرتعِ ظرافت، و مربعِ اهلِ صيافت رَو، واز ابتداى رواح تا انتهاى صباح، Line: 17اقداحِ افراح، بين الرياحين نوش کن، کى من بهيچ نوع از تتبّعِ احوال، Page: 95Line: 1و تفحّصِ آثارِ اين جماعت غافل و ێاطل نخواهم بوذ؛ و امتثال اوامر و نواهىِ Line: 2اربابِ دولت، و اولياى نعمت، از مواجبِ شريعتِ کَرَم است، خصوصّا در اعمالى Line: 3کى تعلّو بصيانتِ حَرَم، و ديانَتِ کرم دارذ، از لوازمِ خرذ و مرّوت،و فرايص، Line: 4آزاذگى و فتوّت باشذ، و هر که در ارتسمِ اين انواع طريقِ اهمال و امهال سپرذ، Line: 5اعتماد از خلوصِ محبّت و صفاى مودّتِ او بر حيزذ، و مصازبت و مجالستِ او بر Line: 6اخوان واحباب مطلعِ طايرِ شوم، و مقدمِ دناعت و لوم گردذ، و در دلِ براذرانِ Line: 7مشفق ن کُنج، و در چشمِ يارانِ ناصح حقير نمايذ. مرد چون اين جوابها Line: 8بشنيذ، بروى آفرين پيوست، و آثارِ فراستِ او را در انوارِ کياست، و تحفّظِ دقايقِ Line: 9وفادارى، و رعايتِ چانبِ بزرگوارى پسنديذه داشت، و گفت: هزار جان فداى Line: 10دوستى باذ، کى در احياى مرسمِ حُرّيت اين کلمات و مقدّمات تقرير دانذ کرد:
Line: 13طوطى اعتماد بر حصافت و شهامتِ خوذ کرده بوذ، واين خبر از زبانِ صاحبِ Line: 14شرع نشنيذه بوذ کى النساءُ جبألُ الشيطان، و ندانسته کى
Line: 15بيت (خفيف) Line: 16ديو أز فعلِ زن رميذه شوذچون بر آميزذ او يکى تلبيس Line: 17در فريب و فسون و مکر و حِيَلبندگيها نماينذش ابليس
Page: 96 Line: 1مرد از خانه بيرون رفت، و طوطى بتركِ خواب بگفت، و سرمهء سَهر در Line: 2بصرکشيذ، واز شبکاتِ قفص بيرون مى نگرست. زن با خوذ انديشيذ کى Line: 3با اين طوطى لطيف حيلتى بايذ ساخت، کى باطّلاع و اسطلاعِ ما نفردازذ کى Line: 4نظرِ او ميانِ من و معشوق حايلست، و تحفّظ و تيقّظِ او ميان من و معشوق مانع؛ Line: 5و هر گاه سخنِ او از سَمتِ استقامت مايل و منحرف شوذ، واز جاذهء استوار Line: 6بيفتذ، و تغيّر و تفاوت بذان راه يابذ، اعتماد از قولِ او بر خيزذ، و بعد از آن Line: 7هر چه او گويذ، آنرا خيالاتِ جنون، و خرَفاتِ ظنون پندارند؛ و هر جه تورير Line: 8کنذ و بگويند، آنرا وسوسهء خيال، و هندسهء محال انگارذ. پس بفرموذتا آنجا کى Line: 9طوطى بوذ، جراغى در زيرِ طشتى نهاذند، و حُراقهء چند از ديوارها در Line: 10آويشت، و بر بالاى طارم دست آسى بحرکات مختلف مى گردانيذ، و باذ بيزنى Line: 11و پرويزنى بياورد، و آب بر باذبيزان مى فشاند، از >بازبيسن< و پرويسن بر مثالِ باذ Line: 12و باران مى آمذ، و هر ساعت چراغ دان از زيرِ طشت بيرون گرفتندى، و در Line: 13محاذاتِ سطوح اجرام حرّاقها بداشتى، تا شعاعِ چراغ از صفحاتِ خرّاقها Line: 14منعکس مى شذ بر مثالِ برق و درخشن، واز اصطکاكِ اجرامِ ثويلِ دست آس Page: 97Line: 1در فصاى خانه صورتِ رعد ظاهر مى گشت. همه شب حاصل الاسر آن بوذ کى Line: 2از انعکاسِ شماى برق، واز احتکاكِ دست آس رعد، واز حرکتِ باذبيزن Line: 3و پرويسن باذ و باران در پيوست. چون طوطى مشغلهّ رعد، و مشغلهّ برق، و جرکتِ Line: 4باذ و زحمتِ باران بديذ، گفت: امشب طوفانِ باذ، عالم را از بنياذ بر مى کَنذ، Line: 5يا سيلابِ باران جهانرا خراب مى کنذ. متحيّر و متغيز بماند، هر گاه چشم باز Line: 6کردى، برق و رعد و باران و باذ ديذى. سر در ميانِ پر کشيذى. روزِ ديگر Line: 7چون نيمِ سحر بوَزيذ و گلزارِ صباح در افقِ مشرق بدميذ، کذخذاى Line: 8بخانه باز آمذ، پيشِ قفصِ طوطى رفت، و گفت: هاتِ مافيه شِفاىء وأنفِ Line: 9بالقهوة دأى! بگوى تا حريفانِ دوشين با ياران پراندوشين همچنان باذهاى Line: 10نوشين خوردهاند؟ واز آن معانى حرکتى کرده؟ طوطى گفت: دوش از زحمت Line: 11باذ وابر، و مشغلهء برق ورعد بصر را امکانِ نظر، و بصيرت را سامانِ فکرت Line: 12نبوذ، با خلاص و امحاضِ امعانِ نظر نپرداختم؛ از آن لحظه کى تو قدّم از خانه Line: 13بيرون نهاذى طوفانِ نوح و صاعقهء هود، و عذابِ نمود در ايستاذ؛ درخش آنش Line: 14در جهان ميزذ، ورعد و لوله در آسمان، و زلزله در زمين مى افکند؛ همه شب در Line: 15قفص از سرما مى لرزيذم، واز هيتِ رعد مى ترسيذم، واين آيت مى خواندم: Line: 16فسبحان مَن يُستحُ الرعدُ بحمده. Add.: 31/31وبر خوذ مى دميذم،و مى گفتم:
Page: 98 Line: 1شعر (صويل) Line: 2کأنَّ نجومَ الايلِ خافت مُفارَهءفمدَّت عليه من عجاجته حُخبا
Line: 3مرد گفت: اى طوطى، مگر تو ديوانه ذشهءى، يا دماغت خلال کرده Line: 4است؟ بر من چون روز روشن شذ کى تو باذ پيموذهءى، و کوزِ پرذه شکستهءى، Line: 5وا گر والعياذ باللّه از اکاذيب کلمتى چند ترکيب کردءى، وترّهاتى چند Line: 6ترتيب داذءى، ميانِ من و حلال کار بطلاق و فراق انجاميذى، و مصالحِ معاش Line: 7و فراشِ من بتصريب و تخليطِ تو متلاثى شذى، و عالِ من کى در زهد وعفّت، Line: 8فاطمهء زهرا، و خديجهء کُبراست، بهذيانات و ترّهاتِ تو آلوذهء خَبَسِ حُبث Line: 9گشتى؛ و هر که امثالِ اين مقال بتزويرِ و افتعال تقرپر نمايذ، بفتوىِ شريعت Line: 10اراقتِ خونِ او روا بوَذ، و مُجکمِ مصلحتِ سياس، ورعايتِ جانبِ هروّت، Line: 11افساد واهدامِ ذاتِ او واجب گردذ، تا بعد ازين هر ساعت مرا دردِ سرى Line: 12ندهى، و دروغى، کى طبع و سمع از قُبزِ روايتِ او بحروح گردذ، بگوشِ Line: 13من نرسانى:
Line: 14بيت (هزج) Line: 15بارانِ دو صذ ساله فرو ننشانذاين گردِ بلا کى تو انگيختهءى
Line: 16پس دست در قفص کرد، واز سرِ غصب طوطى را بيرون کشيذ، و سر و پاى Page: 99Line: 1و پر و بالِ او از هم بگست و جذا کرد، و بيرون انذاخت. اتّفاق را از Line: 2دوستانِ او يکى بر درِ سرا بگذشت، طوطى را بران گونه بديذ، پرسيذ کى اين Line: 3طوطى را بچه تهمتِ جنايت چنين تعذيب و نشنيد فرموذى؟ و خونِ او بچه حجّت Line: 4چون خونِ ذبايحِ حرم حلال داشتهءى؟ کى اين طوطى بغايت مليح و فصيح Line: 5بوذ: خُصرتِ اجنحهء او نجويذِ نوبهار، و منقارِ او بلملِ آب دار مانند بوذ. Line: 6مرد ما جَرَىِ رفته باز گفت. آن دوستِ او مردى صاحب فراست، و خذاوندِ Line: 7کياست بوذ، و با حذاقتِ بر کمال دهاىء تمام داشت. او را بران اقتحام ملامتها Line: 8کرد، و گفت: ندانستهءى کى چون نوايبِ اّيام و حوادثِ روزگار مجتمع Line: 9شوذ، و مشکلات و معصلات مبهم بر آيند، گوهر آنرا بر محكِّ عقل Line: 10بايذ زذ، و در معيار و مقياسِ خرذ بسنجيذ، و در تيبيرِ اصغاثِ احلام، Line: 11و تدبيرِ احداثِ ايّام مشاورت با زيرکانِ عالم، وامينانِ ناصح بايذ پيوست؟ Line: 12اى سبحان اللّه! نذانى کى مرغان دروغ نگويند، و تمويه نگالند، وآنچ Line: 13گويند از ديذه و شنيذه گويند؟ چرا بأوّلِ حال استفارِ اين اخبار، واستطلاعِ Line: 14اين اعمال نکردى؟ و شرطِ تأنّى و احتياط بجاى نياوردى؟ کى زنانرا در مکر Line: 15و غدر تصنيفها، و در خداع و حِلت تأليفهاست، بذان درجه کى ابليس باکمالِ Page: 100Line: 1مشعوذى واُستاذى، در معمَّىِ مکرِ زنان سر رشتهء کياست گم کنذ؛ وا گر Line: 2خواهى تا حقيقتِ اين حال ترا مکشوف و مقرّر شوذ، کذبانو را ببهانهءى از Line: 3خانه بيرون فرس، خدمتگارى را کى بطانهء خان، و خاصّهء آشيان، و معتمدِ Line: 4اسرار توانذ، زجر تعريکى فرماى، تا هر چه رفته است بگويند، واين Line: 5پرده از پيش برداشه شوذ. بر قصّيتِ استصوابِ او مرد بخانه در آمذ، Line: 6واين عزيمت بامصا رسانيذ، و خدمتگارى کى انيسِ اُنس و عيبهء اسرارِ زن Line: 7بوذ، تهديد و تشديدى عرصه داشت؛ ماجرا هر چه رفته بوذ، بر طريقِ Line: 8تفصيل و اجمال تقرير کرد، واز مطلع تا بمقطع شرح داذ، و جمالِ روى عروسِ Line: 9يقين، !ز حجابِ شبهتِ وريبت، هر چه نيکوتر بيرون آمذ، و معلوم شذ، کى Line: 10طوطى چون گرگِ يوسف بيگناه بوذه است، و چون ناقهء صالح بى جرمى Line: 11طُعمهء شمشير گشته؛ و آنچ در بابِ او تقديم افتاذه است، و نفاذ يافته، ظامِ Line: 12محص، و حيفهِ صِرف بوذه است، و در ساى الحال جزاى آن و بال ببايذ ديذ، Line: 13و قفاى آن بى خويشتنى ببايذ خورد، و آنچ کرده است، از سرِ تعجيل بوذه Line: 14است، بوسوسهء شيطانِ مُسّوِل، و توهمِ نفسِ امّارهء مُخيّل. حيرت و حسرت Line: 15بروى مستولى گشت، و صجر و قلَق ظاهر شذ؛ اشكِ ندامت از ديذه بر صفحهء Line: 16رخساره مى ريخت، واز سرِ تأسّف و تلهّف مى گفت:
Page: 101 Line: 1شعر (طويل) Line: 2تذکّرتُ ايّامّت لنا ولياليامصت فجرت من ذکرهّن دموُع Line: 3فهل بعد تفريقِ البيب تواصُلو هل لِنجومٍ قد افلنَ طلوُع
Line: 4بيت (هزج) Line: 5اى رفته زمن ترا چه افسون آرذکين فرقتِ تو ز چشمِ من خون آرذ
Line: 6و ظاهر شذ کى قدم در خطّا، و دايرهء جفا نهاذه است، و روى تدبير Line: 7بآينهء تقصير ديذه، پشيانى سوذ نداشت، و ندامت نافع و ناجع نبوذ، واين معنى Line: 8پيوسته با خوذ مى گفت:
Line: 9شعر (طويل) Line: 10فياليتِ ما بينى و بين أِحّبتيمِن البعدِ ما بينى و بين المصأبِ
This text is part of the TITUS edition of Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name.
Copyright TITUS Project,
Frankfurt a/M, 10.12.2008.
No parts of this document may be republished in any form
without prior permission by the copyright holder.