TITUS
Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name
Part No. 30
Previous part

Section / Image: D.5  
Page: 86  
Line: 4   ٥ ـ داستان کذخذاى با زن و طوطى


Line: 5   دستور گفت: بقاى پاذشاهِ عادل، در اقبال کامل، و سعادتِ
Line: 6  
شامل باذ، و ايزذ جلّ و علا حافظ و ناصر! چنين آورده اند کى در شهورِ
Line: 7  
گذشته و سنينِ رفتهه مردى زنى داشت، کى متابعتِ و ساوسِ شيطانى،
Line: 8  
و موافقتِ هواجسِ نفسانى نموذى، و قدم بر طُرُق مجهولِ شهوات و نهمات زذى،
Line: 9  
و با جوانانِ نَوخط، و امردانِ با جمال عشقها باتى، و اين مرد را طوطيى بوذ
Line: 10  
سخن سراى و حاذق، لغت شناس و ناطق، هر چه در خانه از خير و شر ، و نفع
Line: 11  
و صرّ حادث شذى، جمله إعلام داذى، و وقايع و حوادث باز نموذى. شبى
Line: 12  
دوستى صيافتى ساخت، و تکلّف و تنوّق، کى لايقِ دوستانِ موافق، و اخرانِ
Line: 13  
صادق باشذ، بجاى آورد. مرا از عيال دستورى خواست، و بوقتِ بيرون
Line: 14  
رفتن پيشِ قفصِ طوطى رفت، و گفت: اى پاسبانِ بيذار، و اى نگاه بانِ
Line: 15  
هشاير! بايذ کى امشب در تيقّظ و حراست زيادت کنى، و سرمهء سَهَر، تا بوقتِ سحر
Page: 87   Line: 1  
در بصر کشى، و بامعانِ نظر، و دقّتِ خاطر تأمّل نمائى، و از هرچه حادث
Line: 2  
شوذ، غثّ و سمين، و مَعين و مَهين، و صلاح و فساد، و خير و شرّ بدانى،
Line: 3  
و در حفظ آرى، و چندانك صبح سر از گريبانِ مشرق بر آرذ،
Line: 4  
بخانه باز آيم، و همه اعتمادِ من بر قولِ تو خواهذ بوذ، و اعتدادِ من در
Line: 5  
حوادث بصدقِ گفتارِ تو، کى از غرض منزّه و از شوايبِ کدورت صافى است.
Line: 6  
طوطى بذان انتهاج نموذ، و گفت:


Line: 7   شعر ‏(وافر)‏
Line: 8  
فِفعلُكَ اِن سُلُتَ لنا مُطيعُو قولُك إن سَألتَ لنا مُطاعُ


Line: 9   چندانك مرد قدم از در بيرون نهاذ، کذبانوى خانه بمعشور رفعه نبشت،
Line: 10  
و بمددِ مِدادِ اشتياق، حکايت شکايتِ دردِ فراق شرح کرد، و بدستِ معتمدى
Line: 11  
بدوست خوذ فرستاذ، و گفت:


Line: 12   شعر ‏(منسرح)‏
Line: 13  
فغى فؤاد الحّب نارُ هوًياحَرُّ نار الجحيم ابرذها


Line: 14  
بيت ‏(هزج)‏
Line: 15  
دارم بو اشتياق چندانك مپرسدر دست باتّفاق چندانك مپرس
Line: 16  
دستى کى بدامن وصالت زذمى بر سر زذم از فراق چندانك مپرس


Page: 88  
Line: 1   چون معشوق بر مکامنِ حروف وقوف يافت، کى امشب زحمتها زايل، و سعادتها
Line: 2  
حاصل است، باخوذ گفت: الدهرُ فُرَص و الّا فَغُصَص، در حال بقدمِ
Line: 3  
اشتياق، روى بوثاقِ معشوق نهاذ، و آن شب هر دو بشاذى و حرّمى بر بساطِ
Line: 4  
نشاط بوذند، و از بدُّوِ رواح، تا ظهورِ صباح، در تجرُّعِ اقداحِ افداح
Line: 5  
بگذاشتند، و طوطى همه شب از شبکاتِ قفص بيرون مى نگرست، و آن
Line: 6  
احوال مطالعه مى کرد، و بر صحيفهء ورقِ دل مى نگاشت، و مى گفت:


Line: 7   مصراع ‏(بسيط)‏
Line: 8  
العَيرُ يصرطُ و المکواةُ فى النّارِ


Line: 9  
شعر ‏(بسيط)‏
Line: 10  
يا راقِدَ الليَلِ مسرورﴽ بأوّلهاِنَّ الحوادِثَ قد يطرُقنَ اسحارا


Line: 11  
بيت ‏(هزج)‏
Line: 12  
اى خفته نگوئى کى مرا بيذاريستوى شاذ نگوئى کى مرا غم خواريست


Line: 13   چون نسيمِ سحر بوزيذ، و زنگىِ شب سپيذه در چهره ماليذ، مشعلهء
Line: 14  
خورشيذ، شعلهء ناهيذ فرو نشايد، و قنديلِ زرّبنِ آفتاب. چراغِ سيمينِ
Line: 15  
مهتساب فرو کُشت، عقدِ ثريّا انقطاعى پذيرفت. و طلوعِ صبحِ صادق
Line: 16  
ارتفاعى گرفت، منادىِ اين ندا در داذ:


Line: 17   شعر ‏(کامل)‏
Line: 18  
لولا مُزاحمةُ الصَباح وان هَدَيکان الکَرَى يا طَيْفُ قد اَسندى يدا
Page: 89   Line: 1  
فالصبحُ مَلكُ و النجومُ رعيَّةُبصرتُ بغُرّته فخرّْوا سُجتَدا


Line: 2  
بيت ‏(هزج)‏
Line: 3  
چون سرد شذ از باذِ سحر زيورِ اوبيذار شذم ز خواب در بسترِ او


Line: 4   عاشق و معشوق از خوابِ مستى بيذار و هشيار شذند، و يکديگار را وداع
Line: 5  
کردند، و گفت: شبِ وصل چون برق گذران بوذ. و چون کبريتِ احمر
Line: 6  
بى نشان، تا نيز کى اتّفاق ديذار بوَذ؟ چون معشوق پاى از خانه بيرون نهاذ،
Line: 7  
کذخذاى از در در آمذ، و بر مستوره سلام کرد. زن بناز و کرشمه جواب
Line: 8  
داذ، و از سرِ طنز گفت:


Line: 9   بيت ‏(صربع)‏
Line: 10  
من بعذاب اندرم آرى رواستمجلسِ عالى بشراب اندرست


Line: 11   دوش از رنجِ فرقت و جذائى، و محنتِ غيبت و تنهائى، لحظهءى نخفته ام، و از
Line: 12  
خرف وهيبت، و دهشت و حيرت ساعتى نياسوذه؛ و عياذﴽ اللّه اگر بى باکى
Line: 13  
مکابرهءى آرذ، و مفاجأً مخاطتهءى افتذ، دستِ تدارك از تلافى آن قاصر مانذ،
Line: 14  
و پاى و هم از ادراكِ آن عاجز آيذ؛ بيا تا ساعتى خلوتى سازيم، و دل از
Line: 15  
رنجهاى گذشته بپدازيم! مرد از عيال منّتى و افر قبول کرد، و باخوذ گفت:
Line: 16  
الحمد للّه کى عيال را با من موافقتى تمام، و مساعدتى بر کمالست! چون زمانى بهم
Line: 17  
بوذند، و ساعتى بياسوذند، مرد باستفراغى بيرون آمذ، و از طوطى سؤال کرد:


Page: 90  
Line: 1   مصراع ‏(رجز)‏
Line: 2  
فما ترَى فيما ذکرتُ ما تَرَى


Line: 3   طوطى گفت:


Line: 4   شعر ‏(طويل)‏
Line: 5  
ستُبدى لك الاتياُم ما کنتَ جاهلاويأتيك بالا خبار مَن لم تُزوّدِ


Line: 6   دوش درين وثاق، مجمعِ وفدِ عُشّاق بوذه است؛ بيرون رفتنِ تو بوذ
Line: 7  
و در آمذنِ جوانى ببالا سروِ بوستان، و بچهره ماه آسمان، رشكِ سروِ جويبار،
Line: 8  
و ججلتِ لعبتِ قندهار، مشك از زلفِ او مى ريخت، َ آفتاب در دامنِ جمالش
Line: 9  
مى آويخت، عکسِ جمالش خانه روشن کرد، و چنانك شمع از وى خجل شذ، و گلِ
Line: 10  
رخارس طارم و صفّة گلشان گردانيذ، چنانك گل از شرمِ رويش در عَرَق
Line: 11  
غرق گشت، جان مى گفت.


Line: 12   بيت ‏(هزج)‏
Line: 13  
بناميزذ مناميزذ نگه کن تا توان بوذن
Line: 14  
غلام آن چنان روئ کى گل رنگ آرذ از رنگش


Line: 15   دل از خزينهء سينه ندا مى کرد:


Line: 16   شعر ‏(رمل)‏
Line: 17  
قصّه يوسفِ مصرى همه در چاه کنيذتُركِ خندان لبِ من آمذ هين راه کنيذ


Page: 91  
Line: 1   تا نيم شاب شرابهاى مى نوشيذند، و چون گلاب با آب، و چون شير
Line: 2  
با مَى بر هم آميژتند، وچون آتش در شمع، و چون پروانه در نور
Line: 3  
مى آويختنذ:


Line: 4   شعر ‏(طويل)‏
Line: 5  
أتتْ ز أرَر ما خامَرَ الطيبُ ثوبَهاو کملسك مِن أردانها يتصوَّعُ


Line: 6  
بيت ‏(مرج)‏
Line: 7  
مارا تو بهر صفت کى داريدل کم نکنذ ز دوست دارى


Line: 8   مرد چون اين سخن بشنيذ، سوداش غلبه کرد، و سفراش بشوريذ؛
Line: 9  
چوبى برگشت، و دست و پاى زن در هم شکست، و هر چند زن فرياذ بيشتر
Line: 10  
کرد، مرد چون سختّر مى زذ، و مى گفت: مَن أکل القلايا صبر على البلايا.
Line: 11  
مرد از خانه بيرون رفت، زن خاطر برگمشت، تفحّص و استکثاف از اين
Line: 12  
حال نموذن گرفت، تا اين نهانى که آشکار کرده است، واين مستور که
Line: 13  
مکشوف گردانيذه؟ بر خدمتگارى برد کى سِمَتِ اختصاص، و صفتِ اخلاص
Line: 14  
داشت، و بزبانِ تعيير اين شکايت تقرير کردن گرفت. خدمتگار بأيمانِ گلاظ
Line: 15  
و شِداد سوگندان عرصه داشت، واعذار بى شمار تمهيد نموذ، کى بکشف اين
Page: 92   Line: 1  
سرّ راصى نبوذه ام، و مرا ايشارِ رصا و تحرىِ فراغِ تو بر جمله مهمّت و معصلات
Line: 2  
مقذّم باشذ:


Line: 3   بيت ‏(منقارب)‏
Line: 4  
رِصك رصاىَ آّلذى اُوِثرُو سِرُّكَ سرّى فما اُظِهرُ


Line: 5  
بيت ‏(هزج)‏
Line: 6  
پنهان دارم رازِ تو اى دوست از آنکتنگست جهان درو نگنجند غمِ تو


Line: 7   فامّان بامداذ چون کذخذاى در آمذ پيشِ قفصِ طوطى رفت با او سخنى گفت
Line: 8  
صامّا چندان کى گردِ خاطر بر مى آيم، و مرکبِ و هم را در ميدانِ ادراك جولان
Line: 9  
مى دهم، و غبارِ شبهت از چهرهء آفتابِ يقين دور مى کنم، گمان جز بر طوطى
Line: 10  
نمى افتاذ، و کشفِ اين سِرّ و هتكِ اٍن ستر، و پيذا کردنِ اين پنهان، وفاش کردنِ
Line: 11  
اين راز، الاّ از جنابِ طوطى نمى دانم، کى کذخذاى او را در تفحّصِ و تبسّم
Line: 12  
اخبارِ تو وصيّتهاى بليغ مى کرد، و در افشاى سرّ و باز گفتِ هرکات و سکناتِ
Line: 13  
تو تلقينهاى بوجه مى کرد، و همه اعتمادِ او در حفظ و نگاه داشتِ تو، تتبّعِ
Line: 14  
اقوال و افعالِ تو، بر حزم و شهامت، و کاردانى و کفايتِ اوست؛ نبينى کى بيشتر
Line: 15  
اوقات در مُسارّهء طوطى مى گذرانذ؟ تدبير مى بايذ اديشيذ، مگر خلاصى دست
Line: 16  
دهذ، و گر نه شهواتِ انسانى، و لذّات نفسانى را يکبارگى پشتِ پاى بايذ زذ،
Line: 17  
تاهر ساعت دستار چه از روى طبق بر داشته نشوذ. و ازين نمط همه شب با زن
Line: 18  
سخن مى گفتص
Page: 93   Line: 1  
مستوره گفت: لطيف گفتى و باريك ديذى، اين طوطى تهمتها و خيانّها
Line: 2  
بمن اصافت کرده است، و مرا در خطر و رنجها اوگانده، و واجب است
Line: 3  
مکافاتِ مساعىِ نامحمود، و تحريصاتِ ناسر جايگاه در بابِ او تقديم کردن.
Line: 4  
و چون مدتّى برن حادثه گذشتِ مرد بسببِ مصلحث از سرِ اين جريمه بر
Line: 5  
خاست، و دل از آن تهمت و ظنّت بر داشت. و آن حادثه رانابوذه پنداشت؛
Line: 6  
تا وقتى ديگر دوستى ميزبانى کرد، و او را بصيفات استدعا نموذ. مردبوقتِ
Line: 7  
رفتن پيش قفص رفت، و وصايثى کى در آن باب لايق بوذ تقرير کرد،
Line: 8  
و گفت: اى دوستِ مخلص، و اى رفيقِ مشفق! بايذ کى شرايطِ امانت و ديانت
Line: 9  
و حُسنِ عهد بجاى آرى، و اغفال و اهمال اندرين باب جايز ندارى، و تا طلوعِ
Line: 10  
صُبحِ صادق بيذار باشى، و هر چه ممکن گردذ از تيقّظ و بيذارى، و تحفّص
Line: 11  
و هشيارى بجاى آرى؛ و حرکات و سکنات، و افعال و اقوالِ مشاهده
Line: 12  
و معاينه کنى، کى واّلذى زيّن الماهَ بالکواکب وأحرق الشياطينَ الردةَ
Line: 13  
باثّنهبِ الثواِقب اگر اين کرّت بر فعلى سميج، و معاملتى خارج واقف شوم،
Page: 94   Line: 1  
خوذ را از شَينِ صحبت، وعارِ الفتِ او خلاص دهم، اگر آفتابست، بوى
Line: 2  
التفات نکنم، واگر آب حياتست، تجرّع ننمايم:


Line: 3   بيت ‏(هزج)‏
Line: 4  
گر آن شوى از تو نشويَم رُخ و دستور خاك شوى آب کنم جاى نشست


Line: 5   واعتمادِ من در عمومِ أشغال، و خصوصِ أعمال، بر عمدهء مناصحت و خلوصِ
Line: 6  
شفوتِ تست، واگر نه آنستى کى تو مطالعهء اين اظلال، و مجارىِ اين احوال
Line: 7  
بنظرِ رأفتِ تکفّل کردهءى، و در اکثرِ امور و ظايفِ اين جمع را تأمّل
Line: 8  
نموذ، والاّ من اين جمعيت و زوجيت باطل کرده امى، وحورا و عيناى فردايسِ
Line: 9  
اعلى را از خطرِ تلبيسِ ايشان مطلّقهء ثلاث گردانيذه، و گفت:


Line: 10   شعر ‏( کامل)‏
Line: 11  
دَغ ذِ کرهنَ فما لهنّ وفاهُريحُ الصبا و عهودُهن سَواءُ


Line: 12  
بيت ‏(حففيڤ)‏
Line: 13  
زن چون ميغست و مرد چون ماهستماه را تيرگى ز ميغ بوَذ
Line: 14  
بذترين مرد اندرين عالمبه بهين زنان دريغ بوَذ


Line: 15   طوطى التمسات او را بلتفى جواب داذ، و گفت: تو امشب با فراغِ خاطر،
Line: 16  
بمرتعِ ظرافت، و مربعِ اهلِ صيافت رَو، واز ابتداى رواح تا انتهاى صباح،
Line: 17  
اقداحِ افراح، بين الرياحين نوش کن، کى من بهيچ نوع از تتبّعِ احوال،
Page: 95   Line: 1  
و تفحّصِ آثارِ اين جماعت غافل و ێاطل نخواهم بوذ؛ و امتثال اوامر و نواهىِ
Line: 2  
اربابِ دولت، و اولياى نعمت، از مواجبِ شريعتِ کَرَم است، خصوصّا در اعمالى
Line: 3  
کى تعلّو بصيانتِ حَرَم، و ديانَتِ کرم دارذ، از لوازمِ خرذ و مرّوت،و فرايص،
Line: 4  
آزاذگى و فتوّت باشذ، و هر که در ارتسمِ اين انواع طريقِ اهمال و امهال سپرذ،
Line: 5  
اعتماد از خلوصِ محبّت و صفاى مودّتِ او بر حيزذ، و مصازبت و مجالستِ او بر
Line: 6  
اخوان واحباب مطلعِ طايرِ شوم، و مقدمِ دناعت و لوم گردذ، و در دلِ براذرانِ
Line: 7  
مشفق ن کُنج، و در چشمِ يارانِ ناصح حقير نمايذ. مرد چون اين جوابها
Line: 8  
بشنيذ، بروى آفرين پيوست، و آثارِ فراستِ او را در انوارِ کياست، و تحفّظِ دقايقِ
Line: 9  
وفادارى، و رعايتِ چانبِ بزرگوارى پسنديذه داشت، و گفت: هزار جان فداى
Line: 10  
دوستى باذ، کى در احياى مرسمِ حُرّيت اين کلمات و مقدّمات تقرير دانذ کرد:


Line: 11   شعر ‏(طويل)‏
Line: 12  
سقى اللهء ارصّا زُينت عرصاتُهابأبناءِ فصلِ مِن شيوخِ وشُبّانِ


Line: 13   طوطى اعتماد بر حصافت و شهامتِ خوذ کرده بوذ، واين خبر از زبانِ صاحبِ
Line: 14  
شرع نشنيذه بوذ کى النساءُ جبألُ الشيطان، و ندانسته کى


Line: 15   بيت ‏(خفيف)‏
Line: 16  
ديو أز فعلِ زن رميذه شوذچون بر آميزذ او يکى تلبيس
Line: 17  
در فريب و فسون و مکر و حِيَلبندگيها نماينذش ابليس


Page: 96  
Line: 1   مرد از خانه بيرون رفت، و طوطى بتركِ خواب بگفت، و سرمهء سَهر در
Line: 2  
بصرکشيذ، واز شبکاتِ قفص بيرون مى نگرست. زن با خوذ انديشيذ کى
Line: 3  
با اين طوطى لطيف حيلتى بايذ ساخت، کى باطّلاع و اسطلاعِ ما نفردازذ کى
Line: 4  
نظرِ او ميانِ من و معشوق حايلست، و تحفّظ و تيقّظِ او ميان من و معشوق مانع؛
Line: 5  
و هر گاه سخنِ او از سَمتِ استقامت مايل و منحرف شوذ، واز جاذهء استوار
Line: 6  
بيفتذ، و تغيّر و تفاوت بذان راه يابذ، اعتماد از قولِ او بر خيزذ، و بعد از آن
Line: 7  
هر چه او گويذ، آنرا خيالاتِ جنون، و خرَفاتِ ظنون پندارند؛ و هر جه تورير
Line: 8  
کنذ و بگويند، آنرا وسوسهء خيال، و هندسهء محال انگارذ. پس بفرموذتا آنجا کى
Line: 9  
طوطى بوذ، جراغى در زيرِ طشتى نهاذند، و حُراقهء چند از ديوارها در
Line: 10  
آويشت، و بر بالاى طارم دست آسى بحرکات مختلف مى گردانيذ، و باذ بيزنى
Line: 11  
و پرويزنى بياورد، و آب بر باذبيزان مى فشاند، از >بازبيسن< و پرويسن بر مثالِ باذ
Line: 12  
و باران مى آمذ، و هر ساعت چراغ دان از زيرِ طشت بيرون گرفتندى، و در
Line: 13  
محاذاتِ سطوح اجرام حرّاقها بداشتى، تا شعاعِ چراغ از صفحاتِ خرّاقها
Line: 14  
منعکس مى شذ بر مثالِ برق و درخشن، واز اصطکاكِ اجرامِ ثويلِ دست آس
Page: 97   Line: 1  
در فصاى خانه صورتِ رعد ظاهر مى گشت. همه شب حاصل الاسر آن بوذ کى
Line: 2  
از انعکاسِ شماى برق، واز احتکاكِ دست آس رعد، واز حرکتِ باذبيزن
Line: 3  
و پرويسن باذ و باران در پيوست. چون طوطى مشغلهّ رعد، و مشغلهّ برق، و جرکتِ
Line: 4  
باذ و زحمتِ باران بديذ، گفت: امشب طوفانِ باذ، عالم را از بنياذ بر مى کَنذ،
Line: 5  
يا سيلابِ باران جهانرا خراب مى کنذ. متحيّر و متغيز بماند، هر گاه چشم باز
Line: 6  
کردى، برق و رعد و باران و باذ ديذى. سر در ميانِ پر کشيذى. روزِ ديگر
Line: 7  
چون نيمِ سحر بوَزيذ و گلزارِ صباح در افقِ مشرق بدميذ، کذخذاى
Line: 8  
بخانه باز آمذ، پيشِ قفصِ طوطى رفت، و گفت: هاتِ مافيه شِفاىء وأنفِ
Line: 9  
بالقهوة دأى! بگوى تا حريفانِ دوشين با ياران پراندوشين همچنان باذهاى
Line: 10  
نوشين خوردهاند؟ واز آن معانى حرکتى کرده؟ طوطى گفت: دوش از زحمت
Line: 11  
باذ وابر، و مشغلهء برق ورعد بصر را امکانِ نظر، و بصيرت را سامانِ فکرت
Line: 12  
نبوذ، با خلاص و امحاضِ امعانِ نظر نپرداختم؛ از آن لحظه کى تو قدّم از خانه
Line: 13  
بيرون نهاذى طوفانِ نوح و صاعقهء هود، و عذابِ نمود در ايستاذ؛ درخش آنش
Line: 14  
در جهان ميزذ، ورعد و لوله در آسمان، و زلزله در زمين مى افکند؛ همه شب در
Line: 15  
قفص از سرما مى لرزيذم، واز هيتِ رعد مى ترسيذم، واين آيت مى خواندم:
Line: 16  
فسبحان مَن يُستحُ الرعدُ بحمده. Add.: 31/31  وبر خوذ مى دميذم،و مى گفتم:


Page: 98  
Line: 1   شعر ‏(صويل)‏
Line: 2  
کأنَّ نجومَ الايلِ خافت مُفارَهءفمدَّت عليه من عجاجته حُخبا


Line: 3   مرد گفت: اى طوطى، مگر تو ديوانه ذشهءى، يا دماغت خلال کرده
Line: 4  
است؟ بر من چون روز روشن شذ کى تو باذ پيموذهءى، و کوزِ پرذه شکستهءى،
Line: 5  
وا گر والعياذ باللّه از اکاذيب کلمتى چند ترکيب کردءى، وترّهاتى چند
Line: 6  
ترتيب داذءى، ميانِ من و حلال کار بطلاق و فراق انجاميذى، و مصالحِ معاش
Line: 7  
و فراشِ من بتصريب و تخليطِ تو متلاثى شذى، و عالِ من کى در زهد وعفّت،
Line: 8  
فاطمهء زهرا، و خديجهء کُبراست، بهذيانات و ترّهاتِ تو آلوذهء خَبَسِ حُبث
Line: 9  
گشتى؛ و هر که امثالِ اين مقال بتزويرِ و افتعال تقرپر نمايذ، بفتوىِ شريعت
Line: 10  
اراقتِ خونِ او روا بوَذ، و مُجکمِ مصلحتِ سياس، ورعايتِ جانبِ هروّت،
Line: 11  
افساد واهدامِ ذاتِ او واجب گردذ، تا بعد ازين هر ساعت مرا دردِ سرى
Line: 12  
ندهى، و دروغى، کى طبع و سمع از قُبزِ روايتِ او بحروح گردذ، بگوشِ
Line: 13  
من نرسانى:


Line: 14   بيت ‏(هزج)‏
Line: 15  
بارانِ دو صذ ساله فرو ننشانذاين گردِ بلا کى تو انگيختهءى


Line: 16   پس دست در قفص کرد، واز سرِ غصب طوطى را بيرون کشيذ، و سر و پاى
Page: 99   Line: 1  
و پر و بالِ او از هم بگست و جذا کرد، و بيرون انذاخت. اتّفاق را از
Line: 2  
دوستانِ او يکى بر درِ سرا بگذشت، طوطى را بران گونه بديذ، پرسيذ کى اين
Line: 3  
طوطى را بچه تهمتِ جنايت چنين تعذيب و نشنيد فرموذى؟ و خونِ او بچه حجّت
Line: 4  
چون خونِ ذبايحِ حرم حلال داشتهءى؟ کى اين طوطى بغايت مليح و فصيح
Line: 5  
بوذ: خُصرتِ اجنحهء او نجويذِ نوبهار، و منقارِ او بلملِ آب دار مانند بوذ.
Line: 6  
مرد ما جَرَىِ رفته باز گفت. آن دوستِ او مردى صاحب فراست، و خذاوندِ
Line: 7  
کياست بوذ، و با حذاقتِ بر کمال دهاىء تمام داشت. او را بران اقتحام ملامتها
Line: 8  
کرد، و گفت: ندانستهءى کى چون نوايبِ اّيام و حوادثِ روزگار مجتمع
Line: 9  
شوذ، و مشکلات و معصلات مبهم بر آيند، گوهر آنرا بر محكِّ عقل
Line: 10  
بايذ زذ، و در معيار و مقياسِ خرذ بسنجيذ، و در تيبيرِ اصغاثِ احلام،
Line: 11  
و تدبيرِ احداثِ ايّام مشاورت با زيرکانِ عالم، وامينانِ ناصح بايذ پيوست؟
Line: 12  
اى سبحان اللّه! نذانى کى مرغان دروغ نگويند، و تمويه نگالند، وآنچ
Line: 13  
گويند از ديذه و شنيذه گويند؟ چرا بأوّلِ حال استفارِ اين اخبار، واستطلاعِ
Line: 14  
اين اعمال نکردى؟ و شرطِ تأنّى و احتياط بجاى نياوردى؟ کى زنانرا در مکر
Line: 15  
و غدر تصنيفها، و در خداع و حِلت تأليفهاست، بذان درجه کى ابليس باکمالِ
Page: 100   Line: 1  
مشعوذى واُستاذى، در معمَّىِ مکرِ زنان سر رشتهء کياست گم کنذ؛ وا گر
Line: 2  
خواهى تا حقيقتِ اين حال ترا مکشوف و مقرّر شوذ، کذبانو را ببهانهءى از
Line: 3  
خانه بيرون فرس، خدمتگارى را کى بطانهء خان، و خاصّهء آشيان، و معتمدِ
Line: 4  
اسرار توانذ، زجر تعريکى فرماى، تا هر چه رفته است بگويند، واين
Line: 5  
پرده از پيش برداشه شوذ. بر قصّيتِ استصوابِ او مرد بخانه در آمذ،
Line: 6  
واين عزيمت بامصا رسانيذ، و خدمتگارى کى انيسِ اُنس و عيبهء اسرارِ زن
Line: 7  
بوذ، تهديد و تشديدى عرصه داشت؛ ماجرا هر چه رفته بوذ، بر طريقِ
Line: 8  
تفصيل و اجمال تقرير کرد، واز مطلع تا بمقطع شرح داذ، و جمالِ روى عروسِ
Line: 9  
يقين، !ز حجابِ شبهتِ وريبت، هر چه نيکوتر بيرون آمذ، و معلوم شذ، کى
Line: 10  
طوطى چون گرگِ يوسف بيگناه بوذه است، و چون ناقهء صالح بى جرمى
Line: 11  
طُعمهء شمشير گشته؛ و آنچ در بابِ او تقديم افتاذه است، و نفاذ يافته، ظامِ
Line: 12  
محص، و حيفهِ صِرف بوذه است، و در ساى الحال جزاى آن و بال ببايذ ديذ،
Line: 13  
و قفاى آن بى خويشتنى ببايذ خورد، و آنچ کرده است، از سرِ تعجيل بوذه
Line: 14  
است، بوسوسهء شيطانِ مُسّوِل، و توهمِ نفسِ امّارهء مُخيّل. حيرت و حسرت
Line: 15  
بروى مستولى گشت، و صجر و قلَق ظاهر شذ؛ اشكِ ندامت از ديذه بر صفحهء
Line: 16  
رخساره مى ريخت، واز سرِ تأسّف و تلهّف مى گفت:


Page: 101  
Line: 1   شعر ‏(طويل)‏
Line: 2  
تذکّرتُ ايّامّت لنا ولياليامصت فجرت من ذکرهّن دموُع
Line: 3  
فهل بعد تفريقِ البيب تواصُلو هل لِنجومٍ قد افلنَ طلوُع


Line: 4  
بيت ‏(هزج)‏
Line: 5  
اى رفته زمن ترا چه افسون آرذکين فرقتِ تو ز چشمِ من خون آرذ


Line: 6   و ظاهر شذ کى قدم در خطّا، و دايرهء جفا نهاذه است، و روى تدبير
Line: 7  
بآينهء تقصير ديذه، پشيانى سوذ نداشت، و ندامت نافع و ناجع نبوذ، واين معنى
Line: 8  
پيوسته با خوذ مى گفت:


Line: 9   شعر ‏(طويل)‏
Line: 10  
فياليتِ ما بينى و بين أِحّبتيمِن البعدِ ما بينى و بين المصأبِ


Next part



This text is part of the TITUS edition of Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name.

Copyright TITUS Project, Frankfurt a/M, 10.12.2008. No parts of this document may be republished in any form without prior permission by the copyright holder.