TITUS
Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name
Part No. 27
Previous part

Section / Image: D.4  
Page: 80  
Line: 13   ٤ ـ داستان زن و گوسفند و پيلان و حمدونگان


Line: 14   وزير گفت: آورده اند کى در کوههاى شهرِ همذان حمدونگان بسيار
Page: 81   Line: 1  
بوذند کى آنجا مقامِ داشتند، و ايشانرا مهترى بوذ روزبه نام، کارذيده و بجهان
Line: 2  
گرديذه، و سرد و گرم چشيذه، و نيك و بذ بذو رسيذه، هميشه روزگار
Line: 3  
بتدبير و حکمت گذاشتى، و رعايت بر خوذ لازم و فريصه پنداشتى.
Line: 4  
روزى بر بالاى کوهى بر سنگى نشسته بوذ و در شهر نظّاره مى کرد،
Line: 5  
گوسفندى ديذ کى با زنى بَسُرُو بازى مى کرد، روزبه ياران را آواز داذ،
Line: 6  
و فگت: کارى شگفت مى بينم. ياران بنگرستند گُشتى ديذند در راهى با زنى
Line: 7  
بَسُرُو بازى مى کرد، گفتند: گوسفندى است با زنى مى کنذ، گفت:
Line: 8  
اين کار بى تعبيهءى نيست، و هر آينه بذين سبب آسيبى بروزگارِ ما رسذ،
Line: 9  
مصلحت آنست کى زن و فرزند از اين کوه بيرون بريم، و بجائى ديگر نقل
Line: 10  
کنيم. حمدونگان گفتند: اگر گوسفندى با زنى بازى کنذ آنرا چه اثر
Line: 11  
بوَذ، و صرِر آن بما چه راحع شوذ؟ روزبه گفت: مرا بر شما حّقِ سلطنت
Line: 12  
و امارت است، و شمارا بر من حّقِ دوستى و رعايت، آنچ بر من واجب است
Line: 13  
بجاى مى آرم و اگر بر قولِ من اعتماد نماييذ شمارا بهتر آيذ، من بارى بر
Line: 14  
گفتِ خوذ مى روم، و هم در وقت زن و فرزند از آن کوه بر گرفت
Page: 82   Line: 1  
و بموصعى ديگر فرت. حمدونگان نصيحتِ او قبول نکردند، و بسمعِ صدق
Line: 2  
نسنوذند و گفتند: او پير و فرتوت است، و ندانستند:


Line: 3   شعر ‏(طويل)‏
Line: 4  
تَوَقَّ مُلاحاةَ السويوخِ و ذمَّهمفاِنّ لهم عِلمﴽ بِسُوءِ العواِقبِ


Line: 5  
بيت ‏(خفيف)‏
Line: 6  
هر چه در آينه جوان بينذپير در خِشْتِ پُخته آن بينذ


Line: 7   و ديگرى را بر خوذ امير کردند، و زمامِ مصالح و امر و نهىِ خوذ پذو سپردند.
Line: 8  
چون روزى چند برين حال بگذشت روزى گوسفند مر زن را سُروئى زذ، زن
Line: 9  
از آن متألّم ذش، سنگى بر سرِ گوسفند زذ، گوسفند از قوّتِ زخم از
Line: 10  
پاى در آمذ و بيهوش بيفتاذ، چون بهوش باز آمذ کينه در دل گرفتتت، تا روزى
Line: 11  
زن را برابرِ ديوارى ديد حمله بُرد، و سُروئى زذ، چنانك با ديوار
Line: 12  
به ايستاذ، زن در دست آتشِ افروخته داشت بر گوسفند زذ، پشمِ گوسفند در
Line: 13  
گرفت، گوسفند از بيمِ آتش خوذ را در پيل خانه اوگند، و خويشتن را در
Line: 14  
بندهاى نَى مى ماليذ تا اتش کُشته شوذ، آتش در بى افتاذ و قوّت گرفت
Line: 15  
و پيل خانه در گرفت، و پيلان بعصى مجروح شذند و بعصى هلاك گشتند، و اين خبر
Page: 83   Line: 1  
بسمعِ پاذشاه رسيذ، از آن سبب متألَم شذ، مهترِ پيل بانان را بخواند و گفت:
Line: 2  
تدبير اين پيلان چيست؟ مهترِ بيل بانان گفت: تدبير آنست کى بر آنچ
Line: 3  
سوختست صبر کنى و آنچ مجروح شذه اند پيوسته پيهِ حمدونه در مالى تا نيکو شوند.
Line: 4  
پاذشاه لشکريانرا مثال داذ تا هر چه در آن کوه حمدونه يابند تير و سنگ بزنند،
Line: 5  
و پيهِ ايشان بيرون کنند و در پيلان مالند. مردم حَشَر بيرون رفتند، و از
Line: 6  
نشيب و بالاى کوه در آمذند و تير و سنگ روان کردند. حمدونگان از آن
Line: 7  
حال متحيّر شذند، و آواز داذند: بارى بگوئيذ کى سببِ کثتن و خَستنِ ما
Line: 8  
چيست؟ چندين سالست تا ما درين کوه متوطّنيم و هيچ آفريذه را از ما رنجى
Line: 9  
نبوذه است کى بذان سبب مستوجبِ تعرّض و سَخَط شويم. مردمان حکايتِ
Line: 10  
گوسفند و زن و آتش و پيلان بگفتند، و آن نادره شرح داذند. حمدونگان
Line: 11  
گفتند:ما سزاوارِ زيادت ازين بلائيم، چون سخن پير و مهترِ خوذ نشنوديم

Next part



This text is part of the TITUS edition of Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name.

Copyright TITUS Project, Frankfurt a/M, 10.12.2008. No parts of this document may be republished in any form without prior permission by the copyright holder.