Section / Image: D.4 Page: 80 Line: 13٤ ـ داستان زن و گوسفند و پيلان و حمدونگان
Line: 14وزير گفت: آورده اند کى در کوههاى شهرِ همذان حمدونگان بسيار Page: 81Line: 1بوذند کى آنجا مقامِ داشتند، و ايشانرا مهترى بوذ روزبه نام، کارذيده و بجهان Line: 2گرديذه، و سرد و گرم چشيذه، و نيك و بذ بذو رسيذه، هميشه روزگار Line: 3بتدبير و حکمت گذاشتى، و رعايت بر خوذ لازم و فريصه پنداشتى. Line: 4روزى بر بالاى کوهى بر سنگى نشسته بوذ و در شهر نظّاره مى کرد، Line: 5گوسفندى ديذ کى با زنى بَسُرُو بازى مى کرد، روزبه ياران را آواز داذ، Line: 6و فگت: کارى شگفت مى بينم. ياران بنگرستند گُشتى ديذند در راهى با زنى Line: 7بَسُرُو بازى مى کرد، گفتند: گوسفندى است با زنى مى کنذ، گفت: Line: 8اين کار بى تعبيهءى نيست، و هر آينه بذين سبب آسيبى بروزگارِ ما رسذ، Line: 9مصلحت آنست کى زن و فرزند از اين کوه بيرون بريم، و بجائى ديگر نقل Line: 10کنيم. حمدونگان گفتند: اگر گوسفندى با زنى بازى کنذ آنرا چه اثر Line: 11بوَذ، و صرِر آن بما چه راحع شوذ؟ روزبه گفت: مرا بر شما حّقِ سلطنت Line: 12و امارت است، و شمارا بر من حّقِ دوستى و رعايت، آنچ بر من واجب است Line: 13بجاى مى آرم و اگر بر قولِ من اعتماد نماييذ شمارا بهتر آيذ، من بارى بر Line: 14گفتِ خوذ مى روم، و هم در وقت زن و فرزند از آن کوه بر گرفت Page: 82Line: 1و بموصعى ديگر فرت. حمدونگان نصيحتِ او قبول نکردند، و بسمعِ صدق Line: 2نسنوذند و گفتند: او پير و فرتوت است، و ندانستند:
Line: 3شعر (طويل) Line: 4تَوَقَّ مُلاحاةَ السويوخِ و ذمَّهمفاِنّ لهم عِلمﴽ بِسُوءِ العواِقبِ
Line: 5بيت (خفيف) Line: 6هر چه در آينه جوان بينذپير در خِشْتِ پُخته آن بينذ
Line: 7و ديگرى را بر خوذ امير کردند، و زمامِ مصالح و امر و نهىِ خوذ پذو سپردند. Line: 8چون روزى چند برين حال بگذشت روزى گوسفند مر زن را سُروئى زذ، زن Line: 9از آن متألّم ذش، سنگى بر سرِ گوسفند زذ، گوسفند از قوّتِ زخم از Line: 10پاى در آمذ و بيهوش بيفتاذ، چون بهوش باز آمذ کينه در دل گرفتتت، تا روزى Line: 11زن را برابرِ ديوارى ديد حمله بُرد، و سُروئى زذ، چنانك با ديوار Line: 12به ايستاذ، زن در دست آتشِ افروخته داشت بر گوسفند زذ، پشمِ گوسفند در Line: 13گرفت، گوسفند از بيمِ آتش خوذ را در پيل خانه اوگند، و خويشتن را در Line: 14بندهاى نَى مى ماليذ تا اتش کُشته شوذ، آتش در بى افتاذ و قوّت گرفت Line: 15و پيل خانه در گرفت، و پيلان بعصى مجروح شذند و بعصى هلاك گشتند، و اين خبر Page: 83Line: 1بسمعِ پاذشاه رسيذ، از آن سبب متألَم شذ، مهترِ پيل بانان را بخواند و گفت: Line: 2تدبير اين پيلان چيست؟ مهترِ بيل بانان گفت: تدبير آنست کى بر آنچ Line: 3سوختست صبر کنى و آنچ مجروح شذه اند پيوسته پيهِ حمدونه در مالى تا نيکو شوند. Line: 4پاذشاه لشکريانرا مثال داذ تا هر چه در آن کوه حمدونه يابند تير و سنگ بزنند، Line: 5و پيهِ ايشان بيرون کنند و در پيلان مالند. مردم حَشَر بيرون رفتند، و از Line: 6نشيب و بالاى کوه در آمذند و تير و سنگ روان کردند. حمدونگان از آن Line: 7حال متحيّر شذند، و آواز داذند: بارى بگوئيذ کى سببِ کثتن و خَستنِ ما Line: 8چيست؟ چندين سالست تا ما درين کوه متوطّنيم و هيچ آفريذه را از ما رنجى Line: 9نبوذه است کى بذان سبب مستوجبِ تعرّض و سَخَط شويم. مردمان حکايتِ Line: 10گوسفند و زن و آتش و پيلان بگفتند، و آن نادره شرح داذند. حمدونگان Line: 11گفتند:ما سزاوارِ زيادت ازين بلائيم، چون سخن پير و مهترِ خوذ نشنوديم
This text is part of the TITUS edition of Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name.
Copyright TITUS Project,
Frankfurt a/M, 10.12.2008.
No parts of this document may be republished in any form
without prior permission by the copyright holder.