Section / Image: 5 Page: 73 Line: 11بر فور جامه چاك زذ، و موى بر کند. و روى بخراشيذ، و المستغاث اى Line: 12مسلمين آواز در داذ، و متنکّر وار، متحيّر کردار پيشِ تخثِ شاه رفت، و در Line: 13موقفِ مطظلّمان، و موصعِ مظلومان بيستاذ، و آبِ حسرت از ديده بگشاذ، Line: 14و با تصرّعى تمام، و تخشّعى بر کمال، بزبانِ استغاثت گفت:
Line: 17اى خسروِ جهان دار، واى پاذشاهِ بختيار، طاؤسِ عدل، از تو در باغِ Line: 18فصل جلوه مى کنذ، و عنقاى ظلم، در زواياى عدم مى آسايذ، روا بوذ کى در Page: 74Line: 1عهدِ عدل، و ايّامِ انصافِ تو چنين اسرافى روذ؟ صو حاشا کى ذات شريف کى Line: 2مصدرِ افاصت و خيراتست بر حرکتى کى موجب تشنيع توانذ بوذ اقدام نمايذ، Line: 3چه سلاطينِ کامگار را گيچ خصلتى از آن مستکره تر نشوانذ بوذ کى بر امثالِ اين Line: 4معانى اقدام نمايذ، چون بمقتصى السلطانُ ظُلّ اللّه فى الارض يأوى اليه کُلّ Line: 5مظلومٍ حصرت سلاطين کى ساحتِ فرقدين آساى ايشان، مُقتبَلِ شفاه، و مُعفَّرِ جباهِ Line: 6جهانيان است، پيوسته در رعايتِ بندگانِ حصرتِ عزّت عزّ شانه ناقص الغايه Line: 7سعى فرموذه اند، و تحسين التفات، ژنگِ غم و اندوه، از خاطرِ رێايا زذوذه، Line: 8و مسلمانان بذين سبب در مهادِ امن و استراحت آسوذه، بر خلافِ آن اقدام Line: 9نموذن حيفست.ص شاه پرسيذ: موجبِ اين ظلم چيست، و متعرّضِ اين حيف Line: 10کيست؟ کنيزك گفت: چون شاه زاذه را بوثاقِ خويش بُردم، و بوجهِ لطف Line: 11و راهِ شفقتِ ماذرى با او گفتم: اى ميوهء شجرهء پاذشاهى، واى دُرِّ صدفِ Line: 12شاهنشاهى، موجبِ اين خاموشى چيست؟ چرا طوطى نطقت در ترنّمِ بيان نمى Line: 13آيذ؟ و از بهرِ چه بلبل زبانت بر گلبنِ سخن نوائى نمى سرايذ؟ خوذ چنان Line: 14آمذ کى گفته اند: سکَتَ اَلْفاَ و نَطَق خلْفﴽ، گفت: موجبِ خاموشىِ من درد بى Line: 15درمان، و مجرِ بى پايانِ تُست، کى دستِ عشق قُفلِ سکوت و مهرِ صموت بر دهان Line: 16من نهاذه است، و الخبُّ ما مَنَعَ الکلام الالسنُا، و اين اتّفاقِ حسَنَ بوذ، کى Line: 17شاه امروز مرا بوثاقِ تو فرستاذ، و قد قيلَ: الدَّولةُ اتّفاقاتُ حسنةُ، بدانك مِهرِ Line: 18تو با آب و گِلِ من آمخته است، و شعلهء عشقِ تو در دل و جانِ من آويخته:
Page: 75 Line: 1بيت (هزج) Line: 2رنگِ گُلت از دلم سر شتند چونان کى ز عشقِ تو گِلِ من
Line: 3و از مدّتِ مهد، تا وصولِ اين عهد، مهرِ تو در دلِ من بوذه است، Line: 4شب و روز نامهء عشقِ تو مى خوانم، و سوَر و آياتِ مصحفِ و دادِ تو از بر مى Line: 5کنم، جانم در بندِ هواى تست، و دل در عهدهء عهدِ وفاى تو، عتابها هجرِ Line: 6تو بسيار است، و حسابهاى وصلِ تو بى شهاد:
Line: 9بيت (هزج) Line: 10شب رفت و حديثِ ما بپايان ترسيذشب را چه گُنَه حديثِ ما بوذ دراز
Line: 11و کاشگى بر دلِ بى رحمِ تو اعتهادى دارمى، کى خدمتِ مرا در حصرتِ وصلِ Line: 12تو قبولى باشذ، و بکعبهء جمالِ تو وصولى ميسّر گردذى، تا پذر را بتيغ از پاى Line: 13در آرمى، يا بزهر از پيش بر دارمى، و چنگِ محبّت، درِ فتراكِ دولتِ تو زنمى:
Page: 76 Line: 1بيت (هزج) Line: 2در زينِ عنايتِ تو فتراکى هستتا در زنذ اين بنده بفتراكِ تو دست
Line: 3چون اين حرکاتِ نامصبوط، و اين هذيانات نامربوط، از وى ظاهر گشت، Line: 4گمان بُردم کى جنون بر دلِ وى مستولى شذه است، و سودا بر مزاجِ او Line: 5غالب گشته؛ چى هيچ صاحب مروّت و فتوّت از خرذ و حرّيت برين اقوال Line: 6و افعالِ ذميمه از عقل و فصل اجازت نينذ، ودر شريعتِ کرم و انسانيت جايز Line: 7نشمرذ، و قدمِ جفا بر جمالِ چهرهء ديانت و وفا ننهذ، و در حريمِ حرمِ پاذشاه Line: 8اين فاحشه روا ندارذ، و از بهرِ استيلاى شهور، و استعلاى نهمت، چنين تهمت Line: 9بر ذيلِ نامِ خوذ نبندذ، و سورتِ تبديلِ دولت، و آيتِ تحويلِ مملکت، و زوالِ Line: 10سلطنت، و هلاك پاذشاهى کى ظّلِ رحمت الهى ات، و پيرايهء اقبال، و سرمايهء Line: 11جلال، و موادِّ تخفيفِ طوايفِ عالم، وأصلِ عمارتِ رُبعِ مسکونِ گيتى، فصلِ Line: 12کامل، و عدلِ شاملِ او از مصحفِ و هم و خيال بر نخوانذ، و بر صحيفهء دل Line: 13ننگارذ؛ پس زليخاوار گفت: مَا خَزراهُ مَن اَرَادَ بِأَ هِلكَ سُوءﴽ اِلاَّ ان يُسجَنَ Line: 14أوْ عذابُ ألِيمُ Add.: 12/25
This text is part of the TITUS edition of Zahiri Samarqandi, Sindbad-Name.
Copyright TITUS Project,
Frankfurt a/M, 10.12.2008.
No parts of this document may be republished in any form
without prior permission by the copyright holder.